محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

60

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

پس كار بر پيغمبر عليه السلام و بر بنى هاشم سخت شد و كس با مسلمانان اندر مكّه سخن نگفت . يك تن از قريش اندر آن كار افتاد [ 170 b ] نام او زهير بن [ ابى ] اميّه ، و همى كوشيد تا آن چك به درد و آن كار را تباه كند . و مادر زهير عاتكه بود دختر عبد المطَّلب . روزى او را گفت : اى پسر ، چگونه توانى طعام و شراب خوردن كه تو همى دانى كه بنى هاشم خالان تو و خسوران خال تو به چه سختى اندراند و كس به مكّه اندر با ايشان سخن نگويد ، و تا اكنون بو طالب رئيس همه قريش بود اكنون جز بنى هاشم كس با وى سخن نگويد . اگر اين بو جهل بودى صبر نكردى . زهير گفت : چه كنم ، مرا دل همى سوزد ، و ليكن من تنها با همه قريش بر نتوانم آمدن ، كسى بايد كه مرا يارى كند . پس برفت و سوى يكى مهتر شد و همچنين با او بگفت . آن مهتر گفت : بنگر تا كسى يا بى كه ما را يارى كند . زهير گفت : دو تن هستيم نه بس بود . گفتا : ديگرى بايد . پس هفت تن جمع شدند ، همه مهتران قريش ، بدان بنهادند كه به مزگت مكّه اندر شوند و بنشينند تا آنگاه كه همه قريش آنجا گردآيند . و زهير با ايشان سگاليده بود كه من با بو جهل جنگ برآرم ، شما مرا يارى كنيد تا آن چك از در خانه فرو كشيم و بدريم و عهد بشكنيم . پس چون بو جهل اندر آمد ، زهير با وى جنگ برآورد ، و بو طالب به جاى خويش تنها نشسته بود . پس اين هفت تن به مزگت اندر آمدند يك يك جدا جدا تا كس نداند كه با هم سگاليده اند . و بنشستند به مجلس . چون بو جهل بيامد ، پس زهير بيامد و خانه را طواف كرد و پيش ايشان بنشست و چشم بر آن چك افگند و گفت : تا كى اين به ستم و بىرسم آنجا آويخته باشد و بنى هاشم بدين سختى اندر باشند ؟ بو جهل گفت : اين اتفاق همه قريش است و به ستم نيست كه اين باتفاق كرده اند و همه قريش را خط در آنجا ست . از آن هفت تن يك كس مر بو جهل را گفت كه اين اتفاق قريش نيست ، كه اين كردهء تست و از آن ياران تو . پس ديگرى گفت : اندر اين جهان چيزى نيست از اين ستمكارتر . چهارم گفت : بنى هاشم را چه بوده است كه با ايشان سخن نبايد گفتن ، و بنى مخزوم و فلان و فلان مهترى رانند بر قريش ! پنجم گفت : اين چك را ببايد دريدن و اين رسم ببايد افگند كه