محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
56
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
گفت : كيست از شما كه خويشتن را به خداى فروشد و به مزگت مكّه شود و سورتى از قرآن برخواند به بانگ بلند . عبد الله بن مسعود گفت : يا رسول الله ، من بروم . و او به نسبت ميان اصحاب فروتر بود و خويشان كمتر داشت . پيغمبر گفت كسى بايد كه او را عشيرت بسيار باشد تا اگر سختى اى به دو رسانند ، ايشان باز دارند . عبد الله گفت : مرا خداى نگاه دارد . و برفت به وقتى كه قوم بسيار به مزگت اندر گرد آمده بودند . پس عبد الله بن مسعود بر مقام ابراهيم بايستاد برابر خانهء كعبه ، و سورة الرّحمن آغاز كرد و مىخواند . ايشان گفتند اين چيست كه همى خواند . گفتند چيزى از كلام محمّد است . و برخاستند و او را اندر ميان گرفتند و به سنگ همىزدند . و او همچنان همى خواند تا سورة الرّحمن تمام كرد ، و خون از وى همى دويد . پس به نزديك پيغمبر باز آمد . پيغمبر گفت : از اين همى ترسيدم بر تو . گفت : يا رسول الله ، اين بر من آسان است . اگر خواهى فردا ديگر باره بروم و سورتى ديگر برخوانم . پس ياران پيغمبر همه اندر سختى بودند ، و آن كسها كه به زمين حبشه رفتند همه اندر ايمنى بودند . چون قريش حال ايمنى ايشان بشنيدند و آگاه شدند ، تدبير كردند كه رسول فرستند به حبشه پيش نجاشى ، و از او در خواهند تا آن مردمان را بديشان باز فرستد تا ايشان را بكشند . بسى هديه ها كردند از بهر نجاشى . و دو رسول بيرون كردند : يكى عمرو بن العاص و ديگر عبد الله بن [ ابى ] ربيعة المخزومى را . و سرهنگان نجاشى را و نزديكان او را و نجاشى را بسيار هديه ها بساختند و به دست ايشان بفرستادند . و ايشان هر دو سخنگوى و چربزبان بودند . پس ايشان برفتند و پيش نجاشى اندر شدند و هديه را ببردند و از نجاشى اندر خواستند كه آن مسلمانان را كه آنجااند به دست ايشان دهيد تا باز مكّه آرند . نجاشى آن سخن ايشان نشنيد و آن هديه ها نپذيرفت . و رسولان نوميد شدند و باز گشتند . و ميان نجاشى و مسلمانان مناظره بسيار رفت در باب مسلمانى و ترسايى ، سخنهاى سخت لطيف و نيكو . و اندر كتاب مغازى ايدون روايت كرده است و محمّد بن جرير آن را نگفته است .