محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
55
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
كردى و آن روز به شكار شده بود . چون باز مىگشت ، بر سر كوه صفا آواز گريستن شنيد . بايستاد و گفت : اى زن ، ترا چه بوده است ؟ گفتا : يا حمزه ، مرا چيز نبوده است ، بر برادرزادهء تو محمّد بن عبد الله مىگريم كه ابو جهل او را بزد و سرش بشكست و سخت گفت . حمزه را خشم آمد و برفت و به مزگت اندر شد كه خانه را طواف كند و به خانه باز شود . بو جهل را ديد با گروهى به مزگت اندر نشسته ، به نزديك او فراز شد و او را دشنام داد و گوشهء كمان بر سر وى زد و بشكست ، و خون برفت . بنى مخزوم برخاستند كه حمزه را بزنند و برانند . بو جهل گفت : مكنيد كه اگر امروز او را بيازاريد از خشم به دين محمّد اندر شود ، و آنگاه كار قريش ضعيف شود و كار محمّد قوى گردد . پس حمزه خانه را طواف كرد و پيش پيغمبر رفت تا او را ببيند . چون اندر شد ، پيغمبر را ديد سرشكسته ، و همى گريست و گفت : يا محمد ، عزّ علىّ كه آنچه امروز به تو رسيد من آگاه نبودم . پيغمبر عليه السلام گفت : يا عم ، دست بازدار از آن كس كه او را نه پدر است و نه مادر و نه عم و نه عشيرت . [ 169 b ] حمزه گفت : يا محمّد ، دل تو خوش كردم بر بو جهل و سرش بشكستم بدين گوشهء كمان پيغمبر عليه السلام گفت : يا عم ، مرا بدين دل خوش نشود . گفت : به چه دل خوش شوى تا من آن كنم كه دل تو خوش گردد . گفت : آنگه كه بگويى * ( لا إله الَّا الله محمّد رسول الله ، ) * و دين من بپذيرى . حمزه گفت : من خود بدان آمده ام تا دين تو بپذيرم . پيغمبر عليه السّلام شاد شد و برخاست و سر حمزه را بوسه داد و گفت : يا عم ، دل من شاد كردى ، و حمزه مسلمان شد . پس خبر به قريش آمد كه حمزه مسلمان شد . ايشان سخت ضعيف شدند و هيچكس نبود از عمان و عمزادگان پيغمبر از بنى هاشم و بنى عبد المطَّلب كه نه او مر پيغمبر را نصرت كردى اگر چه نه اندر اين او بودندى مگر بو لهب ، كه نام او عبد العزّى بن عبد المطَّلب بود ، و بو لهب كنيت بود . و از همه ياران پيغمبر [ ضعيفتر از ] عبد الله بن مسعود [ نبود ] كه هر چه از قرآن بر پيغمبر فرود آمدى [ او ] بنوشتى و ياد گرفتى . پس پيغمبر عليه السّلام يك روز