محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
46
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بگويند كه خداى عزّ و جلّ يكى است و من پيغامبر اويم ، خداى تعالى از ايشان خشنود شود و زبان من از ايشان كوتاه گردد ، و اگر نگويند ، تا جان با من است من ايشان را به خداى همى خوانم و به دين او . پس بو طالب آن مردمان را به سخن خوش باز گردانيد . چون پيغامبر تنها شد او را گفت : اين گروه ترا داد همى دهند و تو ايشان را همى داد ندهى . ايدون گويند كه هر چه خواهى بگوى و بكن و خدايان ما را دشنام مده ، اگر خدايان ايشان را دشنام ندهى به دين تو نيك آيد . پيغمبر عليه السلام پنداشت كه بو طالب سوى ايشان همى گرايد ، و پشيمان شد از يارى پيغمبر . پس پيغمبر بگريست و آب از چشم فرود آورد و گفت : اى عم ، من اين سخنان كه همى گويم از خويشتن همى نگويم ، بل كه مرا خداى عزّ و جلّ همى فرمايد كه بگوى . و اگر ايشان مرا چندان چيز دهند كه آفتاب به يك دست من برنهند و ماه به ديگر دست ، يا مرا چندان عقوبت كنند كه در وهم نيايد ، من از آنكه خداى تعالى فرمايد يك حرف كم نكنم . و همچنان گريان از در بيرون شد . بو طالب چون پيغامبر را ديد گريان ، دلش بسوخت و او را باز خواند و سرش در كنار گرفت و گفت : اى پسر ، شو و هر چه خواهى كن و بگوى و فرمان خداى عزّ و جلّ به جاى آور و از كس مينديش كه تا من به زير خاك اندر نشوم ، كس ترا چيز نيارد گفتن . تو كار خويش كن و دل خوش دار كه من دانم كه تو نصيحت همى كنى و راست همى گويى . و اگر از بيم ملامت نيستى كه مرا عرب ملامت كنند و فرزندان مرا ، و گويند كه بو طالب چون پير شد ، دست از دين پدران باز داشت ، من نيز به تو بگرويدمى . پيغامبر عليه السّلام بدين سخن شاد شد و همچنان بآشكارا مردمان را به دين همى خواند و مشركان او را نيارستندى زدن جز آنكه افسوس كردندى ، و يارانش را همى زدندى . و كس سر بر سجده ننهادى و نماز نكردى كه نه سنگ بر سرشان زدندى و او را رنجه داشتندى ، و پيغامبر و يارانش را به شعر اندر هجا كردندى . و پيغامبر عليه السّلام پيغام همى گزاردى و قرآن همى خواندى ، و كس پاسخ نكردى و نگرويدى . و چون هنگام حج بودى ، پيغامبر به عرفات بيرون شدى و مردمان را