محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

45

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

را به خداى خواند و بسيار بگفت . كس پاسخ نكرد . و بو طالب آنجا بود ، گفت : اى پسر ، تو گفتى ، ما شنيديم ، اكنون تا بنگريم . پيغمبر عليه السلام گفت : اگر آن جهان مىنخواهيد ، بارى اين جهان بجوييد كه خداى عزّ و جلّ اين دين را آشكارا خواهد كردن ، و پادشاهى تازيان و پارسيان و روم و شام از مشرق تا مغرب مرا خواهد دادن و امتان مرا . كيست از شما عمان و عمزادگان كه مرا پاسخ كند بدين سخن ، تا من او را خليفت خويش كنم و مهترى قريش و آن همه تازيان و پارسيان و روم و شام مر او را دهم كه تازيان و پارسيان همه اين دين بپذيرند و جزيت بدهند . هيچكس [ 167 b ] پاسخ نداد . على گفت : اگر از ايشان كس سخن نگويد من بارى به تو گرويدم . پيغمبر گفت : تو به من گرويدى و بر ايشان همه مهترى و برادر منى و اندر خور منى . پس ايشان برخاستند و بيرون آمدند و بر بو طالب همى خنديدند و گفتند كه پسر ترا بر تو مهتر كرد . پس پيغامبر عليه السلام همچنين خلق را بآشكارا همى خواند و بو طالب او را نگاه همىداشت . و كس سخن نيارستندى گفتن . و ياران او را همى زدندى و رنجه همى داشتندى تا آنگاه كه اين آيت آمد : * ( إِنَّكُمْ وَما تَعْبُدُونَ من دُونِ الله حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَها وارِدُونَ . 21 : 98 ) * پس پيغامبر عليه السّلام به مزگت آمد و قريش همه آنجا گرد آمده بودند . پيغامبر اين آيت برايشان خواند . ايشان همه آهنگ او كردند و او را از مزگت بيرون كردند و گفتند ما را بيش از اين شكيبايى نماند كه خدايان ما را همى دشنام دهد . و به يك جاى برفتند و سوى بو طالب شدند و گفتند اين برادرزادهء تو تا همى دين نو آورد و همه روز ما را دشنام همى داد و همى گفت كه شما را هوش و خرد نيست و پدران شما به دوزخاند ، ما شكيبايى مىكرديم ، اكنون خدايان ما را همى دشنام دهد ، او را تو بگوى تا هر چه خواهد كند و مىگويد ، و خدايان ما را بر زبان نيارد . و او داند با خداى خويش و دين خويش ، و اگر نكند ما او را بزنيم و از شهر بيرون كنيم . پس بو طالب كس فرستاد و پيغامبر را بخواند . پيغمبر بيامد و بنشست . و ايشان آنجا بودند . بو طالب گفت : بنگر تا اين گروه ترا همى چه گويند . پيغمبر سخن ايشان بشنيد . گفت : اى عم ، ميان من و اين گروه سخن يكى است ، اگر