محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
35
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
است تا من اين چشم همى دارم . پس خديجه به خانه باز رفت و پيغامبر عليه السّلام زير جامه اندر خفته بود . ديگر باره جبريل بيامد و پيغمبر را بانگ زد و گفت ، قَوْلَه تَعَالَى : * ( يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ . 74 : 1 - 2 ) * پيغامبر عليه السّلام سر برداشت و گفت : برخاستم ، چه كنم ؟ گفت : * ( فَأَنْذِرْ وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ وَثِيابَكَ فَطَهِّرْ . 74 : 2 - 4 ) * پيغامبر جامه از خويشتن دور انداخت و بر خاست و خديجه را گفت كار من از خفتن و آسودن رفت . مرا جبريل آمد و فرمود كه فرمان خداى عزّ و جلّ به جهانيان بگزار و نماز كردن و پرستش كردن خداى بفرماى . خديجه از شادى بر پاى خاست و گفت : يا پيغمبر ، خداى عزّ و جلّ ترا چه فرمود . گفت : مرا ايدون فرمود كه مردمان را آگاه كن و به خداى خوان ، و من كه را خوانم كه مرا كس استوار ندارد . خديجه گفت : نخست از همه مردمان مرا خوان كه من ترا استوار دارم . پيغامبر از سخن خديجه شاد شد و مسلمانى به وى عرض كرد ، و خديجه بگرويد . و جبريل عليه السّلام آنجا بود . پيغامبر [ را ] گفت ، يا رسول الله ، آب خواه تا وضو كردن و نماز بياموزى و بدانى كه خداى را چگونه پرستى ، و هر كه از پس تو بود همچنين . پيغامبر عليه السّلام آب خواست و جبريل او را وضو ساختن و نماز بياموخت و صفت نماز به وى كرد . پس جبريل در پيش شد و دو ركعت نماز كرد ، و پيغمبر عليه السّلام از پس جبريل نماز كرد ، و خديجه از پس پيغامبر نماز كرد . پس على بن ابى طالب رضى الله عنه در آمد ، و هفت ساله بود ، و پيغمبر را ديد و خديجه كه سجود همى كردند و پيش ايشان اندر چيزى نبود . على گفت : يا محمّد ، اين سجود كه را همى كنى و چيست كه اين همى كنى ؟ گفت : خداى آسمان [ و زمين ] را مىپرستم و من پيغامبر اويم . جبريل مرا فرمود كه خداى را پرستم و مردمان را به دو خوانم . و اگر تو به من بگروى ، از كافرى برهى و از بت پرستيدن . على گفت : بروم از بو طالب پدرم باز پرسم كه بىفرمان او من كارى نتوانم كردن . و بيرون شد . پيغامبر گفت : يا على ، اين سجود ما پنهان دار و جز بو طالب را كس آگاه مكن . على چون به در سراى رسيد باز گشت و گفت : يا محمد ، خداى تعالى