محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
33
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
سنگ آواز مىشنوم ، و به شب چيزى بزرگ مىبينم كه خويشتن بر من آشكارا كنند و از دور همى خويشتن مرا نمايند ، چيزى كه سرش بر آسمان است و پايش در زمين است و ندانم كه آن چيست ، و نزدم همىآيد و خواهد كه مرا بگيرد . خديجه گفت : يا محمد ، اندوه مبر كه خداى عزّ و جلّ با اين خويهاى نيكو كه اندر تست از بت ناپرستيدن و زنا ناكردن و دروغ ناگفتن و امانت و ديانت و دادگرى و بخشايش تو بر مردمان ، ترا ضايع نكند و ديو را بر تو نگمارد . چون از اين چيزى بينى مرا آگاه كن . يك روز پيغمبر عليه السّلام با خديجه اندر خانه نشسته بود ، گفت : يا خديجه ، آن شخص كه خويشتن مرا نمودى ، همى بينمش . خديجه نزد پيغمبر آمد و او را بر كنار نشاند و گفت : اكنون همى بينى ؟ گفت : بينم . خديجه سر خويش برهنه كرد و گفت : اكنون همى بينى ؟ گفت : نه . خديجه گفت : مژده باد ترا كه اين نه ديو است بل كه فريشته اى است ، كه اگر ديو بودى از سر برهنهء من پنهان نگشتى . پس پيغامبر عليه السّلام به خانه اندر دلتنگ شدى . هر روزى به كوه حرا رفتى و همى گشتى و به شب باز خانه آمدى روى ترش و دل تافته . و خديجه از آن سخت تافته شدى . تا آن روز كه خداى عزّ و جلّ خواست كه پيغامبر را عليه السّلام وحى فرستد . و آن روز دوشنبه بود هژدهم از ماه رمضان ، و به ديگر روايت آن است كه به ماه ربيع الاول روز دوازدهم بود ، و پيغمبر هم در اين دوازدهم ربيع الاول از مادر بزاد ، و هم در اين روز به وى وحى آمد ، و هم در اين روز از دنيا برفت . پس اين روز دوشنبه خداى عزّ و جلّ جبريل را بفرستاد و فرمودش كه خويشتن را به وى نماى ، و قرآن به وى فرستاد . جبريل بيامد و پيغامبر را بر كوه حرا يافت تنها . خويشتن او را نمود و گفت : السّلام بر تو اى محمّد ، اى پيغامبر خداى . پيغامبر بترسيد و بر پاى خاست و پنداشت كه ديوانه شد ، و بر سر كوه آمد تا خويشتن را فرو افكند [ 165 b ] و خود را بكشد . و جبريل او را به ميان كوه به پر اندر گرفت كه با پيش نتوانست شدن و نه باز پس آمدن ، و او را گفت : مترس كه تو پيغمبر خدايى و من جبريلم فريشتهء خداى . پيغامبر عليه السلام در آن ميانه اندر آشفته بماند . جبريل