محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
780
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
اين سفر چه باشد و آن ملك كه من نزد او همى شوم با من چه معاملت كند ؟ آن زن گفت : از آن ملك چه ترسى و تو هلاك خويش با خود همى برى . چون اين حديث بكرد ، آن پسر عمّ در سراى باز كرد و اندر آمد ، آن زن نرم نرم گفت : هلاك تو بر دست اين باشد . چنان كه وى نشنيد . و يزدان بخشش را مولود گرفته بودند منجّمان و حكم كرده كه هلاك تو به سخنى بود كه از زبان تو برود به مجلس ملك اندر ، و كشتن تو بر دست پسر عمّ تو بود . چون آن زن اين سخن بگفت ، او را از آن منجّمان ياد آمد ، اين زن را گفت : راست گويى ! و زن برخاست و بيرون شد و پسر عمّش بنشست . يزدان بخشش گفت : مرا با ملك هرمز سخنى افتاده است كه بجز من و وى نبايد كه هيچكس داند ، و مرا نزد وى نامه بايد نوشتن اندر آن ، و هيچكس ثقه ندارم كه آن نامه برد جز تو ، و تو بدان آمدى با من كه به تن خويش معاونت كنى چون مرا حاجتى افتد ، بايد كه اين نامه تو ببرى و به دست خويش ملك را دهى و جواب باز آرى و به من دهى چنان كه بهرام نداند . اگر زود بيايى و من زنده باشم حقّ تو بگزارم . پسر عمّ گفت : فرمانبردارم ، و ديگر روز بساخت رفتن را . و يزدان بخشش سوى ملك هرمز نامه كرد كه اين مرد كه از ملك بخواستمش اينك باز فرستم ، بايد كه ملك بفرمايد تا هم اندر زمان او را بكشند كه وى كشتن را شايد ، و نامه مهر كرد و آن پسر عمّ را داد . او نامه بستد و از پيش وى بيرون شد . چون از سراى بيرون آمد با دل بينديشيد ، گفت من به هرمز كجا باز شوم كه من ساليان به زندان ملك اندر گرفتار بودم و سوى وى چگونه نامه برم و چه دانم كه حال و كار اندر جهان چيست ! و نامه را باز كرد و بخواند . خشم آمدش . شمشير بر كشيد و به يزدان بخشش اندر آمد . يزدان بخشش [ a 141 ] چون او را بديد گفت : يا پسر عمّ ! شتاب مكن تا با تو يكى سخن گويم . وى به سخن او ننگريست و شمشير بزد و او را بكشت و برفت و سوى بهرام شد به رى ، و سر يزدان بخشش سوى وى برد و پيش وى بيفگند ، گفت : اين سر يزدان بخشش است ، آن فاسق كه دل هرمز بر تو تباه كرد ، و اكنون بيامد و خواست كه ترا بفريبد و هلاك كند ، و من از مداين با وى همراه شدم و وقت جستم و تاويل يافتم و او را بكشتم از تعصّب ترا ، تا سرش بنزديك ملك آوردم . بهرام را سخت