محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
781
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
اندوه آمد و تدبير صلح باز افگند و گفت : يا فاسق ! تو كه باشى كه وزيرى را با آن فضل بكشى كه همى از ملكى به چاكرى آيد به صلح و همى بيايد كه عذر خواهد ! هم اندر ساعت بفرمود تا او را بكشتند . پس چون خبر يزدان بخشش به مداين رسيد همه وزيران و دبيران و سرهنگان و موبدان غمگين شدند از آنكه وى بر همگان مهتر بود و از همه كسها داناتر و بزرگوارتر بود ، و همه هرمز را ملامت كردند و گفتند : به يك سخن كه وى گفت از نصيحت چه بايست او را بنزديك دشمن فرستادن تا به راه اندر او را تباه كردند و كشته شد بر دست سگى ، و با يك ديگر سر به هم اندر آوردند كه تا كى بود بر ما بلاى اين ترك بچه و خون ريختن اين . و همه را بر وى دلها بد شده بود ، و بندوى و بسطام ، خالان پرويز كه بازداشته بودند ، اين خبر بشنيدند ، بندوى سوى مهتران لشكر كس فرستاد كه تا كى بلاى وى كشيد ؟ او را برداريد و باز كنيد از ملك و پسرش را ، پرويز ، از آذربايگان بياريد و به شاهى بنشانيد ، و ما هر دو شما را فرمانبرداريم و پذيرفتاريم از پرويز به همه نيكويى و داد . پس مردمان را اين سخن خوش آمد و اجابت كردند و روزى را ميعاد كردند كه گرد آيند . پس چون روز ميعاد ببود همه سپاه گرد آمدند و در زندان بشكستند و بندوى و بسطام را بيرون آوردند از آنجا ، و همچنان برفتند و سوى هرمز اندر شدند و تاج از سر وى برگرفتند و او را از تخت نگوسار كردند و هر دو چشمش كور كردند . و ديگر روز تاج به دستبند وى سوى پرويز فرستادند به آذربايگان به آتشكدهء بزرگ ، و او را باز خواندند به ملك . و پرويز به آتشخانه اندر عبادت همى كرد . بندوى اندر آمد و تاج بر سر وى نهاد ، و مردمان آگاه شدند به آذربايگان و همه خلق بيامدند و پرويز را سلام كردند و به پادشاهى بنشاندند .