محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

779

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

گفت : ملك اندر اين چه بيند ؟ گفتا : من دانم كه اندر كار بهرام شتاب كردم و خطا كردم ، و پاداشن وى آن نبود كه من كردم ، گوش به سخن يزدان بخشش كردم كه وى آن روز كه آن غنيمتها عرض كردند ، دل من بر وى تباه كرد . اكنون ايدون بينم كه يزدان بخشش را بنزد بهرام فرستم و گويم اين بود كه دل من بر تو تباه كرد و اينك سوى تو فرستادم ، خواهى بكش و خواهى عفو كن . و بهرام مردى كريم است . چون يزدان بخشش را ببيند ، وى عذر خواهد او را عفو كند و عذرش بپذيرد . و چون پيغام من به دو رسد به طاعت باز آيد . موبدان موبد گفت : نيكو تدبيرى است ، و همه بپسنديدند آن راى او . و هرمز به يزدان بخشش كس فرستاد و بخواند هم بدان مجلس اندر ، و اين سخن بر وى عرض كرد . وى گفت : زندگانى خسرو دراز باد ، جان من فداى ملك است من بروم و سپاس دارم ، اگر بهرام از من خشنود شود خود نيك ، و اگر عقوبت كند و مرا بكشد و به جان من كار ملك نيكو شود ، جان و تن من فداى ملك باد . هرمز از وى شكر كرد و او را بستود ، و بفرمودش كه بساز تا به روى ، بى آنكه كسى با وى بود جز نامهء ملك . يزدان بخشش بيرون آمد و ساخت سفر راست كرد ، و پسر عمّى بود از آن وى به زندان ملك هرمز بازداشته به گناهى ، چون آن مرد به زندان اندر اين خبر بشنيد كه يزدان بخشش همى برود ، رقعه‌اى نبشت به دو از زندان كه همى بر وى و دل من با تو بماند ، و ترا هيچ خويش از من نزديكتر نيست و از من حقتر نيست . مرا از ملك بخواه تا با تو بدين سفر روم و به مرگ و زندگانى با تو باشم . يزدان بخشش به ملك هرمز رقعه‌اى نبشت و او را بخواست . هرمز آن مرد را به دو بخشيد . پس آن مرد با وى برفت . چون به همدان رسيدند و فرود آمدند ، خبر او به بهرام رسيد ، و بهرام بر در رى لشكرگاه زده بود ، شاد شد و نيّت آن كرد كه عذر وى بپذيرد و او را خواسته دهد و با هرمز صلح كند . پس اين يزدان بخشش به سرايى فرود آمد ، خداوند سراى را گفت : بدين شهر شما هيچ كاهنه هست يا هيچ پرى گرفته ؟ او را بخوانيد ! گفتند زنى هست . بياوردند ، زنى پرى گرفته . يزدان بخشش با وى تنها بنشست . او را بپرسيد كه كار ما اندر آخر