محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
769
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
خويش بيرون آمده بود . اين مرد بهرام را گفت : كيستى تو ؟ من چاكر اين ملكم كه اين سپاه آورده است و مرا فرموده است كه جاى حرب راست كن . آن مرد بهرام را گفت : اين سپاه چه مايه باشد ؟ بهرام گفت : همانا ده هزار مرد باشد . گفت : پس با سيصد هزار مرد چگونه حرب خواهد كردن . بهرام گفت : چنين همى گويد . آن امير حرسيان بازگشت و سابه شاه را آگاه كرد . ديگر روز هرمز خرا [ د ] برزين پيش بهرام آمد و گفت : يا سپهبد ! بدين مايه سپاه كه با تو است با اين ترك حرب مكن ، هم صلح به . بگذار تا به ميان اندر سخن گوييم و صلح افگنيم . بهرام او را دشنام داد و گفت : خاموش باش كه زبانت بريده باد ، از آن ده كه تويى جز ماهيگيران بيرون نيايند ، حرب چه كار تو است ؟ ! شو ماهىگير . و مردى دبير بود اندر لشكر بهرام ، نام وى بزرگ دبير ، و بهرام او را از هرمز بخواسته بود . بهرام را گفت : شتاب مكن بر حرب اين دشمنان . بهرام گفت : خاموش باش كه مادر از تو تهى نشيناد ! ترا قلم و دويت بايد حرب چه كار تو است ! ديگر روز سابه شاه امير شرط را بفرستاد سوى بهرام و گفت : اگر تو به طاعت من آيى ، من ملك عجم ترا دهم و ترا خليفت خويش كنم بر همه عجم . بهرام گفت : شو او را بگوى كه ملك از جايگاه ملك بيرون نيايد الَّا به فرمان . باز ديگر روز كس فرستاد به بهرام كه ملك عجم كس فرستاده بود سوى من نام وى هرمز خرا [ د ] برزين ، و از يك سال باز بر من نشسته است و همى خواهش كند و صلح همى خواهد ، تو نيز صلح كن يا صبر كن تا من رسولى فرستم و بنگرم كه راى او چيست . بهرام گفت : آن بر تو همى فسوس داشتند و من همداستان نباشم كه روز تو به شب رسد تا سر تو برنگيرم و به ملك عجم نفرستم . سابه شاه را خشم آمد و بفرمود تا بوق بزدند و سپاه بر خويشتن عرض كرد و آن روز تا شب همى تعبيه كرد و مقام هر گروهى پديدار كرد و عزم كرد كه فردا حرب كند . و بهرام آن شب نيز سپاه خويش را تعبيه كرد و ميمنه و ميسره و قلب و جناح پديد كرد . پس چون صبح بدميد و روز نزديك آمد ، بهرام را خواب گرفت ، هم بر پشت اسب بخفت ، به خواب ديد كه با ترك حرب كندى و هزيمت بر بهرام بودى . بهرام بيدار شد ،