محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

768

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

فرمان كه هست مرا به نامه بفرمايد تا كار بندم . و از آن [ b 138 ] منزل برخاست و برفت با سپاه . هرمز بدان كار تافته شد . ديگر روز موبدان موبد را بخواند و حديث آن فال و نامه سوى بهرام فرستادن و جواب بهرام او را بگفت ، و گفت : چگونه كنم كه بهرام از دست شد . موبد گفت : يا ملك ! بهرام را حريص ديدم به طلب خصم و به طاعت ملك ، فال دروغ باشد و راست نباشد ، او را از اين روى باز مخوان كه خداى عزّ و جلّ به نيّت تو او را نصرت دهد بر دشمنان تو . و دل او را خوش كرد . بهرام برفت از عراق سوى اهواز شد ، به راه اندر زنى پيش وى آمد به منزلى ، گفتا : سوارى زنبيلى كاه از من بستد و گواه آورد بر آن . بهرام بفرمود تا آن سوار را گردن بزدند ، و خبر آن به هرمز آمد شاد شد به داد وى . و آن وقت كه سابه شاه به حدّ بلخ اندر آمد ، هرمز ترسيد كه زود سپاه سوى وى آيد . مردى بود از سپاه نام او هرمز خرا [ د ] برزين ، سرهنگى بود با مكر و دستان و فريب ، هرمز او را بر سابه شاه فرستاد با لختى سپاه كه برود و سابه شاه را به مكر و حيلت همى دارد تا بهرام به هرا رسد ، و بگويد او را كه ملك عجم با تو صلح خواهد كردن و رسول خواهد فرستادن و خراج بخواهد پذيرفتن ، تا او را به بلخ بدارد و نگذارد كه پيشتر آيد و بر آن مردمان غارتى و فسادى نكند ، تا هرمز سپاه و لشكر به تدبير راست كند . و اين هرمز خرا [ د ] برزين بشد و ملك سابه شاه را بفريفت بدين بهانه و به بلخ بداشت يك سال تا هرمز سپاه راست كرد و بهرام شوبين را با سپاه بفرستاد . و بهرام به بلخ شد نه بر راه راست ، ليكن از اهواز به طبسين شد و به قهستان بيرون آمد و به هراة شد ، و از هراة به ختّلان شد و به حدود بلخ بيرون آمد تا سابه شاه آگاه نشود . پس چون ملك ترك خبر بهرام بشنيد ، كس فرستاد به هرمز خرا [ د ] برزين كه با من مكر كردى و مرا بفريفتى ، و هرمز خرا [ د ] برزين از آن لشكرگاه برگرفته بود و بگريخته و پيش بهرام آمده ، و بهرام از يك منزل بلخ از اين روى فرود آمد . اين ملك ترك امير حرسيان را پيش خواند و بفرستاد كه بشو و خبر سپاه بهرام بيار كه چند است و كيست و با چه سلاح است و مهترشان كيست ! وى برفت با ده سوار . چون به نزديكى لشكر بهرام رسيد ، بهرام با پنج هزار سوار از لشكر