محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
767
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
سپاه بسيار بجز بار گران چيزى نيايد و كمترين سپاه چهار هزار مرد است و بيشترين دوازده هزار ، و رستم با دوازده هزار مرد به حرب مازندران شد و اسفنديار با دوازده هزار مرد بود كه به هفت خان به دز رويين . و بسيار كس بر شمرد از ملوك عجم كه با دوازده هزار مرد حربهاى بزرگ كرده بودند ، ازيرا كه كار حرب نه به مرد است به دولت است . هرمز گفت : پس چرا مردان جوان نگزيدى و مردان به زاد برآمده گزيدى ؟ گفت : زيرا كه اين كار حرب به حميّت است ، جوانان را نه حميّت بود و نه خرد و نه تجربه بودشان ، و نه رسم حرب دانند و نه تدبير دانند كردن ، و مردان به زاد بر آمده را هم حميّت بود و هم تجربت . ملك هرمز اين نيز از وى بپسنديد و بفرمود تا روزى اختيار كردند تا برود و لشكر بيرون برد . پس ملك هرمز را منجّمى بود نجوم نيك دانستى و كاهن بود ، او را بفرستاد كه با بهرام بيرون شو با موكبش و بنگر تا وى چه كند و تو آن را چه فال كنى ، و آن فال بگوى . او با بهرام بيرون شد به موكب ، و به پهلوى مرغوا گويند . مردى پذيرهء بهرام آمد با ازارى ، برهنه ، سبدى بر سر نهاده پر از سرهاى گوسپند ، چنان كه همى پرواسان برد ، بهرام نيزه از نيزه دار بستد و دست دراز كرد با آن نيزه و دو سر گوسپند برداشت به نوك سنان و نيزه را راست كرد ، يك سر از آن به سبد باز افتاد و ديگر سر بر نيزه بماند . بهرام همچنان با آن سر به نيزه برفت . آن فالگوى باز آمد و هرمز را بگفت . هرمز گفت : اين چه فال باشد ؟ گفتا : اين دو سر دو ملك باشند كه بهرام اسير كند ، يكى را بكشد و يكى را دست باز دارد تا از وى بگريزد و باز ملك خويش شود . و برهنگى آن مرد آن است كه بهرام از طاعت تو بيرون آيد و اندر تو عاصى شود . هرمز تافته شد و آن شب نخفت . ديگر روز نامه كرد سوى بهرام كه مرا با تو حديثى بود ، خواستم كه بگويم فراموشم شد ، سپاه را هم آنجا دست بازدار و بازآى تنها تا آن سخن ترا بگويم مشافهه ، و سبك باز گرد . چون نامه به بهرام رسيد ، يك منزل رفته بود ، و هرمز خواست كه ديگرى فرستد و سپاهسالارى ديگر كند و بهرام را باز كند . بهرام نامه را جواب كرد كه بدين كار كه مرا ملك فرستاد صواب نبود بازگشتن ، و من نخواهم كه ملك روى من بيند تا دشمنان ملك را هلاك كنم ، و هر