محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
762
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
كهترشان از بهر طعام كه بخرند و باز برند به باديه ، و چاره نبودشان از اين آمدن . صبر كن تا آن وقت كه بيايند ، پس همه را بگير و به زندان كن تا خواسته باز آرند بى حرب و مشغله . بدين حال نامه نوشت به نوشروان كه هوذه چنين صواب همى بيند . نوشروان را اين راى خوش آمد . نامه را جواب كرد كه راى هوذه نگاه دار كه آن راى صواب است . پس صبر كردند تا وقت رطب فرا رسيد . چون بنى تميم به بحرين آمدند مكعبر همه را بگرفت و به زندان كرد و بسيار از ايشان بكشت تا ايشان آن خواسته ها را همه باز دادند و به نوشروان فرستاد به دست هوذه . و نوشروان بدان شاد شد و هوذه را بسيار چيز داد و خلعتها داد ، و يكى عصابه دادش از زر و گوهر و ياقوت و مرواريد اندر وى نشانده تا بر پيشانى بندد ، و به بحرين باز فرستادش . و ملك بحرين همچنان به مكعبر دست باز داشت ، و به بحرين هرگز آن عصابه نديده بودند . پنداشتند كه تاج ملك عجم است و هوذه را بخشيده است ، و هوذه را از جهت آن عصابه ذو التاج خواندندى . و شعرا را اندر اين باب شعر بسيار است ، و هوذه به عزّ اندر بحرين همى بود تا نوشروان بمرد و هرمز به ملك بنشست . پس چون هرمز بنشست ، هوذه به در هرمز آمد و به خدمت آنجا بنشست . و چون هرمز را اين عرب از بحرين بيامدند و به كنار پادشاهى او اندر فساد كردند ، ايشان را طعام و خواسته فرستاد بسيار از گندم و آرد و خرما و ميويز و درم به دست هوذه ، و هوذه را برّ كرد و ملك بحرين به دو داد ، و هوذه برفت و آن عرب را به بحرين باز گردانيد و دل هرمز از آن بيغم گشت . و ملك روم نيز به صلح بازگشت و سپاه خزر با خزران شدند . و هرمز از دشمنان بپرداخت و به تدبير ملك بيستاد و مهتران سپاه را گرد كرد و [ a 138 ] موبدان و حكيمان ، و گفت : كار ما خداى عزّ و جلّ نيكو كرد و همه دشمنان از ما باز گردانيد . اين سپاه سابه مانده است كه به ميان پادشاهى ما اندر آمده است . چه گوييد تا كه شايد كه او را به حرب وى فرستيم ؟ همه مشورت كردند كه اين كار را بجز بهرام شوبين كس نشايد . و او بهرام بن بهرام بن جشنس بود ، و نسب وى به گرگين ميلاد كشد ، و اصل مولودش از رى بود و از ملكزادگان و اصفهبدان رى بود و