محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
753
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
خويش گرفت . پس آن خر كه حليمه بر وى نشسته بود تيز رفتن گرفت و پيش از همه كاروان همى رفت . آن زنان حليمه را گفتند : اين خرت را چه كردى كه چنين روان گشت ؟ پس چون آن شب به منزل فرود آمدند ، حليمه دو پستان خويش پر از شير يافت بى آنكه چيزى خورده بود . پستان راست محمّد را داد و پستان چپ پسر خويش را ، و هر دو از شير سير گشتند . پس اين حليمه مر شوى خويش را گفت : اين كودك بر ما مبارك آمد . و هر روزى بركت پيغامبر بر ايشان همى پديد آمد . هر روزى گوسپندان و اشتر حليمه باز آمدندى سير خورده و پستان پر از شير ، و ديگر گوسپندان پستانها خشك . مردمان شبانان را گفتند : چرا اين گوسپندان ما را آنجا نداريد كه گوسپندان حليمه را داريد ؟ شبان گفتى : ما همانجا مىداريم و ليكن هر كجا گوسپندان حليمه دهان بر نهند سبز گردد . پس پيغامبر عليه السّلام به روزى چندان بباليدى كه ديگرى يك ماه . پس چون دو ساله شد ، دايه او را از شير باز كرد و پيغامبر همى دويد . حليمه او را سوى عبد المطَّلب آورد تا ببيندش . عبد المطَّلب دايه را بسيار چيز داد و فرزندانش را نيز چيز داد . مادر پيغامبر گفت : اين پسر من بزرگ گشت ، اين را بر من دست باز داريد . حليمه گفت : هفت سال او را بدارم آنگاه به تو باز دهمش كه ما را رسم چنين است . و حليمه پيغامبر را باز برد . يك سال ديگر چون پيغامبر سه ساله گشت [ a 136 ] هر روزى به دشت بيرون شدى و آن عبد الله همشيره با وى بودى . پس روزى پيغامبر به دشت بيرون رفت و آن همشيره با وى بود . ناگاه سه تن از كوه فرود آمدند [ جامه هاى سپيد پوشيده ] و پيغامبر را بربودند و بر كوه بردند . اين همشيره از پس ايشان بر شد و ايشان را خواهش كرد و گفت : اين كودكى يتيم است و شما را از كشتن او چه خير خيزد ، او را عفو كنيد . ايشان با وى سخن نگفتند و پيغامبر را بخوابانيدند و پستان و شكم بكفانيدند از سينه تا زهار . آن پسر حليمه چون آن بديد بترسيد و گريان از كوه فرود آمد و سوى مادر شد و اين خبر بگفت . حليمه و شوى هر دو گريان بدويدند و به سر كوه بر شدند . پيغامبر را ديدند درست نشسته و روى زرد شده . او را [ در بر گرفتند و سر و چشم او را بوسه همى دادند و ]