محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
754
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
گفتند : اى پسر ! ترا چه رسيد ؟ پيغامبر گفت : سه تن بيامدند و با ايشان طشتى زرين بود و آبدستانى زرّين و شكم من از سينه تا زهار بكفانيدند و هر چه به شكم من اندر چيز بود بيرون كشيدند و بدان طشت اندر بشستند و به جاى خويش باز نهادند و مرا گفتند : پاك آمدى بدين جهان . اكنون پاكتر شدى . پس يكى از ايشان دست به شكم من اندر كرد و دلم را بيرون آورد و به دو نيم كرد و خونى سياه از آنجا بيرون كرد و بينداخت و گفت : اين بهرهء شيطان است ، و اين اندر تن همه آدميان هست ، و ليكن از تو بيرون كرديم . پس دلم را هم بدانجا بنهادند و به انگشترى مهر كردند . سديگر مرد برخاست و دست به شكم من فرو ماليد . شكم من باز درست شد ، و برخاستم و بنشستم ، و هنوز آن سردى كه دلم را بشستند به تن من اندر است . حليمه او را برگرفت و از كوه فرود آورد و به خانه برد . پس شويش حليمه را گفت : اين كودك را باز خداوند ده كه ديوان او را ببرند ، پيش از آنكه تباه گردد . حليمه گفت : من اين را سوى كاهنان برم و از حال وى پرسم ، اگر ديوانه خواهد شدن بدانم . پس حليمه و شويش او را بر كاهنى استاد بردند و گفتند : ما اين كودك را از مكّه بياورديم و بپرورديم ، اكنون ديوان او را همى عذاب كنند . اين را بنگر تا چگونه است . و آن كاهن بتپرست بود ، حليمه را گفت : از علامت ديوانگى بر اين كودك چه ديدى ؟ حليمه آن قصّه او را بگفت . كاهن گفتا : اين كودك را بگذاريد تا خود بگويد . پس محمّد قصّهء خويش بگفت . كاهن بجست و محمّد را به بر اندر گرفت و بانگ كرد كه : يا جماعت العرب ! اين آن است كه بتان شما را نگوسار خواهد كردن و دشمن دين شما است . [ مردمان حى بر وى گرد آمدند ، گفت : ] مرا با اين كودك به دو نيمه بزنيد . حليمه او را از دست آن كاهن بستد و گفتا : تو بسيار ديوانه تر از اين كودكى . [ ديگر روز شويش گفتا بيا تا اين كودك را به سلامت باز مادر دهيم پيش از آنكه به دست ما هلاك شود كه اين را دشمنان بسيار همى بينم ] پس برخاستند و محمّد را به مكّه باز آوردند . پس مادر پيغامبر حليمه را گفت : تو چنين حريص بودى بر اين كودك ، اكنون چه افتاده كه باز آوردى ؟ حليمه قصّهء آن