محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
740
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پيشين بستود و گفت : همچنانكه نعمت خداى بر ما بيش است از آنكه پدران ما را بود ، و ما را ملك افزون داد ، بايد كه داد ما از آن ايشان افزونتر بود ، و من نگاه كردم اندر كار خلق ، چاره نيست ملك را از آنكه او را بيت المال بود مر نيروى او را و نگاه داشت رعيّت از دشمن ، تا چون از سوى دشمنى پديد آيد و آن مملكت از وى بخواهد ستدن و بر رعيّت وى ستم خواهد كردن سپاه را چاره نيست ، خواسته بايد و آن خواسته از رعيّت بايد ستدن ، و اگر آن وقت به سپاه حاجت آيد از رعيّت آنگاه ستانى اندران شتاب بر رعيّت حمل افتد و مئونت رسد ، هر سالى همى بايد ستدن و به بيت المال اندر نهادن تا آن وقت كه حاجت آيد نهاده بود . و نگاه كردم از هر چيزى كه هر سال از رعيّت همى بستدند كه به بيت المال آوردند نه بر روى داد بود ، و پدران ما خواستند كه اين را به داد باز برند روزگار نيافتند و به پادشاهى راست داشتن مشغول بودند و بدين داد نرسيدند ، و ما را خداى عزّ و جلّ پادشاهى راست كرد و ما بدين داد برسيديم ، و همه زمينهاى پادشاهى مساحت كرديم و بر هر جفتى زمين خراجى بعدل بر نهاديم . از هر جفتى زمين كشتمند يك درم و يك قفيز از آن غلَّهء زمين ، و هر درختى و ضيعتى معلوم ، و از هر سرى از مخالف ما كه ما ايشان را اندر مملكت خويش بداريم و خون و خواستهء ايشان همى نگاه داريم چيزى معلوم ، و جريده ها كرديم و شمار كرديم تا آگاه كنيم شما [ را ] و بر شما واجب كنيم ، و هر شهرى را كاردارى بگزينيم مردى پارسا و استوار ، و بفرماييم تا آن جبايت كند ، و خراج آن شهر به سه بهره كند به يك سال [ اندر به ] هر چهار ماه [ سيكى از آن ] بيرون كند [ و بستاند ] تا بر خلق آسانتر بود ، شما چه گوييد ؟ ! خلق خاموش شدند و كس جواب نداد . پس نوشروان گفت : مرا جواب دهيد كه من خواهم كه اين به رضاى شما بر شما نهم تا داد بود . پس مردى از ميان مردمان بر پاى خاست نه از مهتران ، و كس او را نشناخت ، و گفت : يا ملك ! خراج چيزى باقى بود جاودانه بماند و مردم فنا شود ، و چيزى باقى بر فانى [ چگونه ] توان نهادن ؟ ! بر زمين آبادان خراج نهى فردا پس از اين زمانه آن زمين ويران شود و آن خراج بماند ، و بر مردى خراج نهى و بميرد ، آن خراج بر زمينهاى خراب بماند و بر هر