محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
731
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
گفتا : استر پسر خر است و خر مركب زن است ، اكنون كمان مرا دهيد . كمان بستد و تير بر نهاد و گفت : قبضهء كمان من با دست برابر آن ياقوت بداريد ، و چون من تير بيندازم اگر سپاه از جاى نجنبند بدانيد كه تير خطا شد . تيرى ديگر زود مرا دهيد ، و اگر ايشان از جاى بجنبند و گرد وى اندر آيند ، بدانيد كه تير يافتش و مشغول گشتند بدوى . شما همه تير باران كنيد و بيكبارگى حمله كنيد . پس دست و هرز با آن ياقوت راست بداشتند . او كمان بكشيد و تير بينداخت . آن تير راست بر آن ياقوت آمد و به دو نيم كرد و به تاج اندر شد و از سر مسروق بيرون گذشت . پس مسروق از آن استر بر زمين افتاد و سپاه از جاى بجنبيد و گرد وى اندر آمدند ، و سپاه عجم تير باران كردند و خلقى را بكشتند و سپاه حبشه هزيمت شدند . و سيف وهرز را گفت : بدين سپاه حبش اندر خويشان مناند و ملكزادگان بسيارند و از بيچارگى با وى بيامدند . بفرماى تا ايشان را نكشند ، حبش را كشند . و هرز بفرمود كه جز سياهان و حبشيان را مكشيد . آن روز كشتن كردند تا از سپاه حبش بس كس نماند و چون جوى خون برفت . ديگر روز وهرز لشكر برگرفت و به صنعا اندر آمد ، بدان شهر كه مسروق آنجا بودى ، و آنجا بنشست و ملك بگرفت ، و سيف پيش وى بيستاد . وهرز هر كه را بيافت از حبش همه را بكشت ، و نامه كرد به نوشروان به فتح . نوشروان جواب داد كه ملك يمن به سيف سپار و خود بازآى . و هرز سيف را به ملك بنشاند بر تخت و تاج بر سر وى نهاد . و سيف وهرز را چندان خواسته داد كه خيره بماند و نوشروان را نيز ، و بر دست وهرز بفرستاد . پس وهرز بازگشت و سيف به صنعا به ملك بنشست ، و او را كوشكى بود غمدان خواندندى ، و آن ملوك حميريان و تبّعان بنا كرده بودند و پدران سيف آنجا نشستندى . و بر سر آن منظرهاى بود و اندر همه جهان آن بنا را همتا نبود . سيف بر آن منظره بنشست به غمدان و ملك بر وى راست شد و هر كه را بيافت از حبشه همى كشت ، و سپاه عرب و حمير و يمن همه بر وى گرد آمدند . و گروهى كه از حبشه زنده مانده بودند و جوانانى كه پدرشان كشته بودند ، اين حميريان ايشان را به بندگى گرفتند ، و چون بر نشستندى پيش وى اندر برفتندى با حربتها ، چنان كه رسم حبشه