محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
730
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
من ننگ دارم پيش اين مايه سپاه شدن . ده هزار مرد ببر و با ايشان حرب كن . چون ظفر يا بى هر كه از يمانياناند همه را بكش و عجميان را اسير كن . و هرز را نيز پسرى بود ، او را بفرستاد با تيراندازان عجم . و به يمن اندر كس پيش از آن تير انداختن نديده بودند . چون هر دو لشكر برابر آمدند ، لشكر عجم تير باران كردند و سپاه حبشه بازگشتند از بيم آن تير ، و بسيار كس كشته شد ، و تيرى [ a 132 ] بر پسر مسروق آمد و كشته شد ، و از سپاه و هرز كس كشته نشد زيرا كه حبشه به حربه و شمشير جنگ كنند . و پسر و هرز سپاه به ميان هزيمتيان اندر برد ، [ ايشان همه بر وى گرد آمدند و ] او را بكشتند . پس مسروق را درد پسر بگرفت و وهرز را نيز درد پسر بگرفت . وهرز آتش به كشتيها اندر زد و هر جامه كه داشتند نيز همه بسوختند و هر طعام كه بيرون از يك روزه بود بسوخت ، و آن ششصد مرد عجم را گرد كرد و گفت : اين كشتيها از بهر آن بسوختم تا اگر دشمن ظفر يابد بر ما از ما چيزى به وى نرسد ، و طعام از بهر آن سوختم تا بدانيد كه ما را طعام بيش از يك روزه نيست . اگر حرب كنيد زندگانى افزون شود و نعمت يابيد ، و اگر حرب نكنيد من خويشتن به دست دشمن نيفكنم و ليكن سر خويش به دست خويش برگيرم . پس شما بنگريد كه از پس من شما را چگونه بود . و ايشان با وى بيعت كردند و سوگند خوردند كه تا جان به تن ما اندر است حرب كنيم . پس ديگر روز مسروق با سپاه پيش آمد با صد هزار مرد حبشى . و هرز ياران را بفرمود تا آن طعام كه داشتند بخوردند و صف بر كشيدند و كمانها به زه كردند ، و كمان وهرز هيچكس به زه نتوانستى كردن . پس خود كمان را به زه كرد و عصابه بخواست و ابروى خويش بربست ، و چشمش ضعيف شده بود ، ايشان را گفت : مسروق را به من نماييد . گفتند : بر پيل نشسته است و تاج دارد و بر پيشانى تاج ياقوتى سرخ است همى تابد چون آفتاب . وهرز آن ياقوت از دور بديد ، گفتا : صبر كنيد كه پيل مركبى بزرگ است ، زمانى بود فرود آيد . گفتند : از پيل فرود آمد و بر اسب نشست و تاج بر سر دارد زرين . گفت : اسپ نيز هم مركب عزّ است . پس گفتند : بر استرى نشست .