محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
723
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
خويش بگفت كه من از حميرم از فرزندان فلان تبّع كه ملك يمن بود چندين سال . و ز قيصر سپاه خواست تا به آن يمن بگيرد و قيصر را ساو و باژ بدهد و ملك روم و ملك يمن هر دو قيصر را باشد . پس قيصر جواب داد كه اين ابرهه بر دين ما است و ما بر همدينان خويش سپاه نفرستيم . اگر بر تو ستمى است تا ترا نامه دهم تا به آزرم من آن ستم از تو بردارد . ذو يزن گفت كه آنچه بر من است به نامهء تو از من بنشنود . وى بازگشت و روى به نوشروان نهاد ملك عجم . چون به حيره رسيد ، نعمان المنذر آنجا ملك عرب بود . ذو يزن بنزديك وى اندر شد و نسب خويش بگفت . و نعمان جدّان او را بشناخت ، و ايشان هم از حمير بودند ، از فرزندان ربيعة بن نصر اللخمى . و گروهى گفتند كه اين ملك عمرو بن هند بود و هم از دست نوشروان بود ، و هم از حمير بود . اين ملك مر ذو يزن را برّ كرد و ز اوّل كار و حال وى بپرسيد . وى قصهء خويش بگفت كه به سر من چه رسيده است و به در قيصر شدم و از وى نوميد بازگشتم ، و اكنون به در نوشروان خواهم شدن و از وى يارى خواهم . ملك عرب بگفت : من به سالى يك بار به در نوشروان شوم و ماهى آنجا بباشم به خدمت پس باز آيم ، تو با من ايدر بباش تا وقت رفتن من بود ، آنگاه من ترا با خويشتن ببرم . ذو يزن به در ملك عرب بيستاد . چون وقت رفتن ملك آمد ذو يزن نيز با وى برفت و به در نوشروان شد . پس ملك عرب پيش شد و رسم خدمت بگزارد و چند روز حديث وى نكرد تا وى گستاخى كرد ، چنان كه رسم بود ، به طعام و شراب و به صيد و چوگان . پس آنگاه مر ذو يزن را گفت : من فردا حديث تو با نوشروان بكنم و صفت تو و محلّ تو و مقدار تو و نسب تو بگويم و ترا بار خواهم تا پيش خويش برد ، و سخن تو نتوانم گفتن كه بر تو چه رسيده است و به چه رسيده است و به چه كار آمدى ، و ليكن اگر با تو نيكويى كند و سخن گويد تو او را از حديث خويش آگاه كن و حاجت بخواه . پس ملك عرب ديگر روز به در نوشروان شد ، و نو شروان ملك عرب را بر تخت خويش بنشاندى . پس چون حديث كرد ، ملك عرب قصّهء ذو يزن او را بگفت و مقدار و محلّ او ياد كرد و گفت : اينك با من به در آمده است .