محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

724

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

نو شروان بفرمود تا او را بار دادند . و نوشروان بر تخت زرين نشستى و چهار پايهء تخت از ياقوت بود و فرش ديبا ، و تاج را از زمرّد و ياقوت و مرواريد در نشانده ، و از گرانى چنان بود كه بر سر نتوانستى داشتن ، به سلسلهء زرين از آسمان خانه آويخته بودى باريك چنان كه كس نديدى از فرود تخت تا نزديك او فراز نشدى ، چنان كه كسى از دور بنگريستى پنداشتى كه تاج بدان گرانى بر سر وى نهاده است . و چون نو شروان برخاستى ، تاج همانجا آويخته بودى . و اين رسم انو شروان آورد ، و فرزندان او را و پدرانش را اين رسم نبود . پس ذى يزن اندر آمد و آن تاج بديد و آن سياست و تخت و هيبت ، متحيّر شد و عقل از وى زايل گشت و به سر اندر آمد و بيفتاد . ملك عرب گفت : برداريد او را كه از هيبت ملك متحيّر شد و عقل از وى برفت و به سر اندر آمد . او را برداشتند . چون نزديك نو شروان آوردند ، ملك عرب پيش نوشروان نشسته بود و بجز ايشان كسى ديگر نبود . ملك عرب مر ذو يزن را برتر از خويشتن بنشاند . نو شروان بدانست كه وى مردى بزرگ است . بپرسيد كه حال چيست و به چه حاجت آمدى ؟ ذو يزن به زانو آمد و حال بگفت . گفتا : ما مردمانى بوديم كه ملك يمن اندر پادشاهى ما بود ، پس از دست برادرانم آن ملك بشد و حبشه بيامدند و آن پادشاهى از ما ببردند و خواسته هاى ما بستدند و ما را ذليل كردند و بر رعيّت بسيار ستم كردند ، و ما بر آن خوارى از پنجاه سال باز همى صبر كنيم [ a 131 ] تا كار بدانجاى رسيد كه صبر نماند ، و چيزها رسيد بر ما كه اندر مجلس ملك شرم دارم گفتن ، و اگر ملك بداندى كه بر ما چه رسيده است ، از فضل وى چنان واجب آيدى كه ما را فرياد رسدى و از دست اين بيدادگران برهاندى ، هر چند ما از وى اندر نخواستيم . امروز من به اوميد بدين درگاه آمده‌ام به زنهار ملك و از وى همى فرياد خواهم ، اگر ملك بيند اميد مرا وفا كند به سپاهى كه با من بفرستد تا من دشمن را قهر كنم و آن رعيّت را از ايشان برهانم و ملك عرب با آن عجم پيوسته شود و مملكت تا حدّ مغرب برسد ، و مرا و همه آل حمير را بندگان خويش كند و نصرت خويش بر ما صدقه كند . نوشروان را سخن وى خوش آمد و دلش بر وى بسوخت و چشم پر آب كرد . و