محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1013

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

حرمتى او را به مملكت بازرسانى ، و چنان سازى كه نامهء او به شكر به من باز رسد . ص 772 عنوان : در نسخه هاى ، ص و صب و فا : اين عنوان اساس : « خبر حرب سابه شاه با بهرام چوبينه » نيامده است ولى مضمون آن پيشتر آمده كه من روايتى گويا از آن را به نقل از نسخهء « فا » آوردم پيشتر . ص 774 عنوان : صب و ص : خبر مخالف شدن بهرام هرمزد را . فا : خبر مخالفت بهرام چوبينه با هرمز - محتواى نسخه ها ديگرگون است و من از دو نسخهء ص و صب مىآورم : س 1 : ص و صب : چون هرمزد پسر ملك ترك را به مردان شاه سپرد و گفت : بهرام را بگوى كه اين را به تركستان بازفرست به نيكويى ، مردان شاه گفت : اين غنيمتها كه با من است بپذير . هرمزد بفرمود تا همه عرض كردند و شاد شد و بسيار آمدش ، و با وزيران نگرست و گفت نبينيد اين نصيحت بهرام كه چندين چيز فرستاد . وزيرى بود او را مهتر همه وزيران ، نامش يزدان بخشش ، او را گفت : اى ملك ! اين بسيار است و ليك اين يك نواله است از سورى كه بهرام يافته است . نگر تا آن سور چگونه بوده است كه يك نواله از آن سور چندين بوده است . چون يزدان بخشش اين بگفت هرمزد را آن اندر دل افتاد و بر بهرام خشم گرفت و بر دست مردان شاه غلى و دوكدانى و پنبه فرستاد و نامه فرستاد و گفت : خيانت كردى و بسوى من آن فرستادى كه از تو پيش آمد . . . بهرام چون نامه برخواند و آن بديد تافته شد و آن غل بر گردن نهاد و دوك و پنبه پيش نهاد . و ديگر روز سپاه را بار داد . چون سپاه آن بديدند ، گفتند : اين چيست ؟ گفت اين غل پاداش آن است كه من كردم بجاى هرمز . . . پس همه سپاه مخالف شدند ، و هرمز را پسرى بود پرويز نام ، و او را ولى عهد كرده بود هرمز . تدبير آن كرد كه پرويز را به حرب بهرام فرستد . تا سپاه بهرام آگه ببود ترسيد كه اگر پرويز بيايد سپاه ميل سوى او كند ، تدبير آن كرد تا چگونه عداوت افگند ميان هرمز و پرويز . پس همه سپاه را بفرمود تا دعوت پرويز كردند و گفتند خداوند ما او است . پس بهرام بفرمود تا صد هزار درم به نام پرويز بزدند . و آن درم به بازرگانان داد تا به مداين بردند و آن جايگاه كالا خريدند ، تا آن درم به دست مردمان افتد . آن بازرگانان هم چنان كردند و خبر به هرمزد شد . چنان دانست كه آن كار راست است . پرويز را بخواند و گفت تو به زندگانى من اندر به ملك من طمع همى كنى و كس همى فرستى به بهرام تا به نام تو درم زند ؟ ! پرويز زمين را بوسه داد و گفت : اين ملك ! مكر و دستان بهرام است و همى خواهد كه مرا بر دل مَلِك زشت كند . پرويز از هرمزد بترسيد و همان شب بگريخت و به آذربايگان شد ، چنان كه كس او را نشناخت . چون او بگريخت هرمزد را تهمت راست شد . پس چون خبر به بهرام شد ، دانست كه مكر او كار كرد . و بهرام از پرويز همى ترسيد كه به حرب او آيد . چون از وى ايمن شد ، سپاه از رى برگرفت و روى به مداين نهاد . خبر به هرمزد آمد . دانست