محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

715

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

پس ابرهه از اين منزل مغمّس سرهنگى بفرستاد ، نام وى اسود بن مقصود از حبشيان با پنج هزار مرد ، و گفت : به مكّه اندر شو و هر چه گرد مكّه اندر مردمان را چهار پاى است بيار از گاو و گوسپند و اسب و اشتر ، و هر مردم كه يا بى اسير كن . سرهنگ برفت و چهارپايان را و شبانان مكّه را هر كه يافت بياورد ، و به ميان چهارپايان دويست اشتر از خاصّهء عبد المطَّلب بود كه برانده بودند . ابرهه بفرمود تا از آن اسيران بپرسيدند كه مردمان مكّه چه خواهند همى كردن . اين شبانان گفتند مردمان بر آناند كه شهر به ملك سپارند تا وى هر چه خواهد كند ، و مهترشان عبد المطَّلب ايشان را گفت حرب مكنيد . ابرهه مردى را به مكّه فرستاد از حميريان از ملوك يمن كه با وى بودند ، نام وى حناطه ، گفت : برو و مكّيان را بگوى كه مرا خون شما به كار نيست . من بدان آمدم تا اين خانه را ويران كنم و سوگند خورده‌ام . شما ايمن باشيد از من به خون و خواسته ، و مهترشان را بياور تا من او را ببينم . اين حناطه بيامد و پيام ابرهه به اهل مكّه بداد و عبد المطَّلب را سوى ابرهه برد . چون به لشكرگاه رسيدند ، روز بيگاه شده بود . خبر به ابرهه برداشتند كه مهتر مكّه آوردند . آن شب ابرهه را نتوانستند ديدن . عبد المطَّلب را ذو نفر و نفيل ، مهتران عرب كه حرب كرده بودند فرود آوردند . و ذو نفر با عبد المطَّلب دوست بود . عبد المطَّلب او را گفت : مرا هيچ يارى توانى كردن ؟ گفت : من چه يارى توانم كردن ، مردى اسير به بند اندر و هر زمان بيم كشتن ، و ليكن اين پيل بانان آن يكى كه پيل بزرگ دارد صاحب خبر ابرهه است ، نام وى انيس . مردى خوب است و دوست من است ، او را بگويم تا خبر تو بر دارد و از مقدار و محلّ تو او را آگاه كند . و عبد المطَّلب سيّد همه عرب بود ، زيرا كه مهتر قريش بودند و او مهتر قريش بود . و به همه عرب اندر مردى نبود از وى سخىتر ، و او به سخاوت چنان بودى كه با باد شمال نبردى كردى . چون باد شمال بوزيدى ، اشتر بكشتى و گوشت به خلق دادى تا بخوردندى ، اگر ديگر روز باد آمدى نيز اشتر كشتى ، و اگر صد روز باد وزيدى وى اشتر همى كشتى و گوشت خلق را همى دادى ، و هر چه اندر شكم اشتر بودى بفرمودى تا بر كوهها بردندى و بيفگندندى تا سباع و وحوش بخوردندى ، و استخوان بفرمودى تا بشكستندى و