محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
716
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
سگان را دادندى تا بخوردندى . و او را به لقب مطعم النّاس و السّباع خواندندى . و اين ذو نفر مر آن انيس را كه صاحب خبر بود آن شب او را وصف عبد المطَّلب بگفت و از وى اندر خواست تا او را صفت بكند پيش ابرهه ، تا مگر او را چيزى نگويد . انيس ديگر روز ابرهه را آگاه كرد . ملك بفرمود تا او را بار دارند . و ابرهه چون بنشستى كه بار دادى مر سپاه و رعيّت را بر تخت نشستى ، و هيچكس بر تخت وى ننشستى از مرتبهء او را . پس ابرهه نخواست كه عبد المطَّلب را پيش سپاه حبشه بر تخت نشاند كه ايشان گويند ملك از وى بترسيد ، او را برّ كرد از رسم وى بيشتر ، و نخواست كه او را فروتر از خويشتن نشاند كه اندر مقدار او نقصانى كرده بود . از تخت فرود آمد بر بساط بنشست بر زمين و سپاه را بار داد و عبد المطَّلب را بار دادند . چون اندر آمد ، هم پهلوى خويشتن بنشاندش . و عبد المطَّلب مردى بود به بالا دراز و با هيبت و منظرانى و نيكو روى . ابرهه او را به دل خوش آمد ، ترجمان را گفت با وى سخن گوى . چون سخن گفت ، به زبان نيز فصيح آمد . ابرهه نيّت كرد كه آن كعبه او را بخشد و باز گردد . پس عبد المطَّلب را گفت : حاجت خواه . پنداشت كه وى خانه را حاجت خواهد . عبد المطَّلب گفت : مرا دويست اشتر بگرفتهاند ملك بفرمايد تا باز دهند . گفت : دريغا كه من اندر تو غلط كردم ، پنداشتم كه عقل تو بيشتر از اين است ، من آمدم كه خانهء كعبه را ويران كنم كه فخر تو و آن همه عرب اندر آن است ، ترا بايستى كه از من حاجت خواستى تا من بازگشتمى و آن ويران نكردمى و ترا بخشيدمى و سپاه باز گردانيدمى ، و تا رستخيز فخر اين ترا بودى و همه فرزندان ترا ، تو خود به حديث دويست اشتر مشغول بودى ، و آن اشتران را چه خطر است ؟ ! و اگر من به سخن تو باز گشتمى ، ترا صد چندان بهاى اشتر دادمى . مقدار خويش از من ببردى . عبد المطَّلب گفت : من خداوند اشترم مرا حديث اشتر خويش بايد كردن ، آن خانه را خداوندى هست از من قوىتر ، اگر خواهد كه آن خانه را نگاه دارد و ترا از آن باز دارد تواند باز داشتن . ملك بفرمود تا آن اشتران او را باز دهند . عبد المطَّلب اشتر براند و به مكّه باز آمد و مكّيان را گفت : راه كوهها گيريد و شهر و خانه به دو