محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
960
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
ص 482 عنوان : ص : خبر بهمن و فرزندان او داراء بن بهمن . صب : خبر بهمن و فرزند او داراء بن بهمن - چون اين عنوان در نسخهء اساس ما در ص 471 چاپى آمده و به جاى خود آن را بررسى كردم . عنوان اين صفحهء چاپى ما « خبر ملكان عجم تا به روزگار اسكندر » است . فا : حديث بهمن و ابنه دارا من ابنته هماى . و اندر حديث عجم گفتيم كه بهمن بنشست از پس گشتاسپ و او پسر اسفنديار بود و او را به لقب اردشير درازدست خواندندى و گفتندى اردشير بهمن . و او اندر جهان بسيار آبادانيها كرد و عبادت بسيار كردى ، خداى تعالى را و آتش پرستيدى ، و دين مغى را بزرگ داشتى و با تواضع بود . بر نامهاى كه نوشتى عنوان چنين بودى كه : من اردشير عبد الله خادم الله ارسلنى لامر عباد الله ، و او را كتب حكمت هست و عهدها ، و وصيّت اردشير بن بابك ، و او را به كنيت ابو ساسان خواندندى ، و مر او را پسرى بود نام او ساسان ، و بزرگ شده بود و دخترى بود نام او هماى ، و دانسته كه رستم امير سيستان ، اسفنديار پدرش را بكشت بدان وقت به حرب او به سيستان شده بود ، و مر او را مادرى بود اشنوربا نام ، از فرزندان طالوت ، ملك بنى اسرائيل ، زنى با عقل و با تدبير . چون كار ملك به دو راست شد ، مادرش گفت لشكر به سيستان بر و كين اسفنديار از دستان و برادر و پسر رستم بخواه . او مادر را اجابت كرد و لشكر بكشيد و به سيستان آمد ، و با فرامرز پسر رستم حرب كرد ، و او را بكشت و دستان ، پدر رستم ، هنوز زنده بود و او را نيز بكشت ، و زواره ، برادر رستم را بكشت و رستم خود مرده بود . پس سپاه از آنجا بكشيد و باز مملكت خويش آمد ، و پس از آن به سالى چند به زمين روميه شد با هزار هزار مرد مقاتل ، و ظفر يافت و باز آمد ، و به آخر عمر خويش هماى را به زنى كرد ، چنان كه اندر دين مغى كنند . و اين دختر از او بار گرفت ، و مرگش نزديك آمد . دختر او را گفت اگر ترا حالتى افتد پس از خود ملك را بدين فرزند ده كه در شكم منست . بهمن آن تاج بر شكم او نهاد ، و مردمان از او و از عدل و داد او بس خشنود بودند ، و آن تدبير كه او كرد بپسنديدند ، و بهمن پس از آن به چند روز بمرد ، و مدّت ملك او هشتاد سال بود ، و به خبرى گويند صد و دوازده سال بود . پس مردمان پس از او گرد آمدند ، و آن دختر او را هماى به ملك بنشاندند ، از بهر آنكه در حكم او بود . گفتند اگر پسر آمد ، بزرگ شود ملك به وى سپاريم ، و تا او بزرگ شود ما را تو ملك بى . و دخترى ديگر از بهمن بماند نام او بهمن دخت ، و دختر ديگر نام او قرمك ، و آن خواهران هماى او را فرمان كردند ، و آن پسر بهمن كه نام او ساسان بود ، چون ديد كه مردمان ملك به خواهرش سپردند و به دو ندادند از ملك نوميد شد و از ميان خلق بيرون رفت و بر كوهى صومعهاى ساخت و آنجا عبادت همى كرد ، و گوسفندان را شبانى مىكرد تا بمرد ، و هماى به ملك بنشست ، و كودك اندر شكم او سه ماهه بود . چون بار بنهاد پسرى آمد . ترسيد كه اگر پيدا كند ، ملك به دو دهند . خواست كه او را بكشد ، و از مردمان نهان كرد و گفت : كودكى ناتمام از من بيفتاد . مردمان او را استوار داشتند از دوستى پدرش بهمن ، و او پسر را به تابوتى اندر نهاد با گوهر و خواستهء بسيار و رقعهاى بنبشت كه هر كه اين كودك را بپرورد او را اين خواسته حلال كردم ، و گروهى گويند كه او را به رود بلخ اندر افگند ، و در