محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
961
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
تابوت استوار كرد و مردى آسيابان بود و او را پسرى مرده ، و خود و زنش هميشه جزع مىكردند تا آن تابوت به دست او افتاد . چون بگشاد ، خواسته ديد و پسرى نيكو روى . زن را گفت بيا تا ما اين را بپروريم . پس آن پسر را بپروردند ، و هماى خبر آن تابوت همى پرسيد ، گفتند به دست آسيابانى افتاده است . هماى آن آسيابان را بخواند و پرسيد كه تو كودكى را در تابوت با خواستهء بسيار يافتهاى ؟ گفت : آرى يافتم . گفت آن كودك را بياور . بياورد . چون بنگريد فرزند خويش را ، آسيابان را گفت : اين را بپرور و بزرگ كن ، تا هم پسر تو گردد ، و هم پسر من ! آسيابان كودك را همى داشت . پس چون هماى كودك را به كار گرفت و يك زمان بداشت و آسيابان را گفت : دار ، يعنى از من بستان . كودك را نام دارا كردند ، [ فا a 90 ] و هر ماهى آن كودك پيش خواستى و از مهر مادرى از او نشكيفتى ، و آسيابان را خواسته همى داد تا او بزرگ شد ، و هماى آسيابان را فرمود كه او را به معلَّم سپارد تا ادب بياموزد و سوارى بياموزد . آسيابان او را به معلَّم و مؤدّب سپرد ، و او را ادب آموختند ، و چون دارا بيست و دو ساله شد همه آداب آموخته بود و ملك را شايان شد . هماى او را بخواند و گفت : تو پسر منى از پدر من ، بهمن ، و اين ملك ترا است ، و من گناه و خطاى كردم و اكنون پشيمان شدم ، و مردمان را بخواند و ايشان را بگفت . او را استوار داشتند و گفتند اگر تو آن كار بكردى و او را نيكو بپروردى ، چون وقت آن بود كه ملك را سزا شد ، ملك به دو سپردى . ترا اندر اين گناهى نيست . پس دارا به ملك بنشست و تاج بر سر نهاد ، و مادرش با بعضى از سپاه دستورى خواست كه به پارس رود و آنجا بنشيند از آنكه از دارا همى ترسيد كه روزى دارا را از آنكه با وى كرد ياد آيد و مر او را بكشد . از نزديكى او فراتر شد و به زمين فارس رفت ، و دارا ملك پارس به مادر سپرد ، و مادرش به ملك اندر بنشست ، و بر مردمان فارس عدل و داد كرد ، و جهانى آبادان شد ، و شهر اصطخر به پارس بنا كرد و آنجا بنشست به ملك و پارس را تختگاه ملوك عجم كرد . عنوان : حديث دارا و ملكه و يقال له دار الاكبر . پس چون دارا به ملك پارس بنشست پس از مادر ، آنجا شهرى بنا كرد ، و داراب كرد نام نهاد ، و آن شهر امروز به جاى است و آبادان ، و گويند شهر فسا او بنا كرد ، و بعضى گويند مادرش ساخت ، و نيز گويند كه خود بهمن كرد . پس دارا از پارس به زمين عراق و بابل شد ، آنجا كه ملوك عجم بودندى پيشتر ، و نشست خويش آنجا كرد و ملك عجم بر او راست شد تا در بلخ ، و ملكان جهان كه بيرون ملك او بودند او را مطيع شده خراج به دو فرستادند ، و ميان زمين روم و يمن و مغرب همه پادشاهى بود بسيار ، و شهرهاى بىشمار ، آن را يونان گفتندى ، و آنجا ملكى بود نام او فيلقوس از فرزندان حنين بن اسحق بود ، و اندر پادشاهى او شهرى بود آن را مقدونيه گفتندى ، و ملوك يونان آنجا نشستندى . فيلقوس چون ملك يونان بگرفت ، او نيز به مقدونيه نشستى ، و همه ملك زمين يونان او را بود ، و در آن ولايات همه حكما بودند كه ايشان را يونانيان گفتندى و در جهان حكمت از ايشان منتشر شد ، و حكيمى ايشان را سزا بود چون ارسطاطاليس و بقراط و افلاطون و سقراط و هرمس و قرقون ، و كتب ايشان در فلسفه و طبّ و ديگر علوم بسيار است ، و لكن امروز آن شهرها