محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

939

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ملك گفت : خوى خواهرت چيست ؟ پرى گفت : هر چه وى كند به خانهء تو نبايد گفت كه چرا همى كنى يا چرا كردى كه وى خان و مان ترا بگذارد و برود و هرگز او را باز نبينى . ملك گفت : روا باشد . جز آن نكنم كه وى گويد و به مراد او زيم . پرى ملك را گفت : خيز با من بياى . ملك برخاست و پرى ملك را از سرا به در برد چنان كه هيچ كس آگاه نبود و از شهرش بيرون برد و به بيابان برد . پس به كوشكها و باغها اندر آوردش چنان كه آن ملك هرگز چنان جايى را نديده بود ، و آن ديوارها از زر و سيم و زمرّد و مرواريد ، و در آن كوشكها بردها از در حجره ها در آويخته . پس پريزاد ملك را بياورد و بر تختى نشاند ، و وصيفتان و غلامان صف زده بودند تا هنگامى كه اين خواهر وى بيامد . پس آن پريزاده خواهر را به زنى به ملك داد و با وى بر تخت بنشاند . پس طشت و آبدستان زرين آوردند و دست بشستند و هم آنجا طعام بخوردند و يك شبانروز همى بودند . پس پرى ملك را با خواهر برگرفت و به جاى وى كه مملكت داشت باز برد ، و اين دو سوج با خواهر آن مار سپيد بنشست و همه زنان خود را از آزاد و بنده فراموش كرد . پس چون يك چندى برآمد ، ملك را از آن پسرى آمد چون دانهء گهر چنان كه بدان صورت كسى نديده بود ، و ملك را بدان مژده دادند . چون ملك پسر را بديد هزار بار از مادر نيكو [ تر ] ، مهر به دلش اندر بيفزود . پس آتشى ديد افروخته كه از در خانه اندر آمد . آن زن پرى كودك را به دستارى اندر نورديد و بدان آتش انداخت . هم اندر زمان كودك ناپديد شد . پس ملك از غم آن كودك بسيار بگريست و بر سر و روى زد ، و حيلتى ندانست ، از آنكه عهد و ميثاق بسته بود كه هر چه وى كند نگويد چرا چنين كردى . پس با خويشتن گفت من خود را از آن پسر دوستر دارم . شكيبايى كرد و هيچ نگفت ، و ديگر باره به عيش كردن باز آمد . پس يك چندى نيز برآمد . زن پرى دخترى بزاد چون ماه و آفتاب چنان كه ملك از او خوبتر نديده بود . بر او شيفته شد . باز سگى از در سراى درآمد . زن پرى دختر را به دستارى اندر پيچيد و پيش آن سگ انداخت سگ آن دختر را برگرفت و ببرد . پس ملك ريش بكند و جامه بدريد و ندانست كه چه كند ، و بيم بود كه از گريستن تباه شود ، و نيارست زن را چيزى گفتن و يك چند اندوهگن بود و باز به قرار آمد ، و هيچگونه از عشق پرى آرام نيافت و با وى همى بود . پس دشمنى پديد آمد در پادشاهى وى ، و مر اين ملك را حاجت آمد كه بدان حرب شود . برفت و بسيارى زاد برداشت و اين ملك را وزيرى بود نام وى رام رامش ، و بدان راه يكى بيابان بود هفت روزه راه . ملك پنج روزه زاد برداشته بود ، و اين وزيرش نيز همچنان برداشته . پس روى به بيابان اندر نهادند و همى رفتند ، و چون به ميان بيابان رسيدند زادشان نماند . وزير زاد خويش كه برداشته بود از آن بيست و پنج خروار ، ملك را هديه فرستاد ، و خواستند كه آن شب بدان منزل فرود آيند و از آن طعام و شراب خورند . پس اين زن پرى چون آن لشكر برفت ، سبك كاردى برداشت جوالهاى آرد و طعام با آن مشكهاى آب همه بدريد [ a 77 ] و به باد برداد و آبها بريخت . پس كسى پيش ملك شد و بگفت كه زن آردها و طعامها به باد برداد و مشكهاى آب بريخت . ملك از آن كار سخت تافته گشت و با خويشتن گفت