محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
940
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
اكنون از دوستى و شادى اندر گذشت ، و اين زن به جان ما اندر زنهار خورد . چارهاى نيست اين را بر وى آشكارا بايد كرد . پس ملك زن را گفت : اى ملكه ! مرا پسرى آمد از آفتاب خوبتر ، به آتش انداختى ، ترا هيچ نگفتم . دخترى آمد از ماه زيباتر ، به سگ انداختى ، من خاموش بودم ، و اكنون كار به جان آمد چرا بارى آردها و طعامها بر باد دادى و آنجا ريختى و بر جان ما زنهار خوردى ! زن گفت : اى مرد ! اكنون كه گفتى شنو . نخست اين آرد و آب بدان ريختم كه زهر در وى كرده بودند . اگر تو ندانى من چه كنم ، و اگر خواهى كه ترا روشن ( ؟ ) شود ، وزير را بخوان و آن باقى آرد و آب كه مانده است به دو ده تا بخورد . چون بخورد بدانى كه چرا ريختم ، و بدانكه رام رامش وزير تست صد هزار درم بستده است و زهر بدين طعامها در كرده تا ترا و سپاهت را بدان هلاك كند . ملك بفرمود تا وزير را بياوردند و از آن طعام كه مانده بود پيش وى نهادند و ملك شمشير بركشيد و وزير را گفت بخور ! وزير بخورد و همان لحظه بمرد . امّا آن پسر تو كه بيامد و به آتش دادم ، آن آتش مهربانترين دايه بود ، از آن من او را به دو دادم تا رنج او از من و از تو برخيزد . اكنون خداى تعالى پسر ترا بيش خواست ترا مزد دهاد ، و امّا آن دختر تو كه بدان سگ دادم ، آن نيز دايهء من بود و آن دايه او را نيكوتر داشت از همه كسى . اكنون آن دختر زنده است و همان دايه دارد ، و پس آوازاى بداد . دايه بيامد و دختر را بياورد آراسته و پيراسته و به مقدار صد هزار دينار پيرايه بر وى كرده ، از گوهرهاى گوناگون ، و هرگز اين ملك دخترى چنان نديده بود به نيكوى . پس مادر دختر را بستد و به پدر سپرد و گفت : اينك دختر تو . پس اين زن بفرمود تا سپاه را برگرفتند و از آنجا مقدار يك فرسنگ زمين براندند ، و اين زن مر ايشان را به جايى فرود آورد كه همه سيراب شدند ، و چندانى زاد برداشتند كه اندازهء آن پديد نبود ، و اين زن پرى ياران خويش را بفرستاد تا پيش آن دشمنان شدند كه به ولايت او اندر آمدند ، و پيش ايشان بگرفتند و به زمان گمراه كردند و بيكبار مقهور شدند . پس زن پرى ملك را گفت اكنون پديد آمد كه من آنچه كردم همه نيكوى تو خواستم ، اكنون رو و هرگز ديگر مرا نبينى . دل از من بردار . هر چند ملك زارى كرد ، زن پرى گفت : هيچ سود ندارد اين فراق است ميان من و تو ، و از پيش ملك ناپديد گشت . پس ملك اندوه وى با بلقيس همى گزاردى و نام اين دختر بلقيس بود و بزرگ شد و پدرش را مرگ آمد و مملكت خويش را بلقيس وصيّت كرد و سپاه با وى سپرد و گفت اين دختر خليفهء من است و مملكت و سپاه و همه فرمانبردار وى گشتند تا بدان جاى رسيد كه هدهد . سليمان با هدهد بلقيس سخن گفت ، و اين قصّه پيش از اين ياد كردم . س 15 : فا ، ص و صب : سليمان را زنى بود جراده نام و سليمان جز او را بر انگشترى استوار نداشتى و هر گاه كه با زنان بخفتى يا به مستراح رفتى انگشترى بدان زن دادى . پس چون سليمان بپرداختى انگشترى باز ستدى و باز به كرسى ملك شدى . پس انگشترى بدان زن دادى . پس چون سليمان بپرداختى انگشترى باز ستدى و باز به كرسى ملك شدى . پس روزى از روزها سليمان اندر مستراح