محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
932
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
ص 392 عنوان : ص و صب : خبر پادشاهى طالوت . فا : عنوان ديگر بار آورده پس از عنوان « حديث اشمويل عليه السّلام و طالوت » ، « خبر اشمويل النبى عليه السّلام » با سرآغازى چنين : و خداى تعالى قصّهء اشمويل را سوى پيغامبر ما فرستاد محمّد صلَّى الله عليه و سلَّم و چنين گفت كه : * ( أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلإِ من بَنِي إِسْرائِيلَ من بَعْدِ مُوسى إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ في سَبِيلِ الله . . . 2 : 246 ) * س 1 : ص و صب : به محتوا و عبارت نزديك به اساس ما است . ص 393 س 5 : ص و صب : پس اشمويل روغنى داشت كه آن را روغن قدس خوانند ، و اندر اين كتاب نگفته است كه آن روغن از چه بود ، و ليكن اندر كتاب مبتدا گفته است كه آن روغن از يوسف ميراث مانده بود . . . فا : . . . پس اسمويل از آن روغن قدس بر سر او ماليد ، و آن روغنى بود به دست بنى اسرائيل و آن را روغن قدس خواندندى و اندر كتاب مبتدا چنين گويند كه اصل آن روغن از يوسف عليه السلام ميراث مانده بود و به دست پيغامبران بودى ، و چون ملكى بنشاندندى از آن روغن در وى ماليدندى تا پوست وى روشن و پاك گشتى و ملك را شايسته بودى و ياد كرديم كه سبط پيغامبران از لاوى ابن يعقوب بود . . . ص 394 فا : چنان كه خداى تعالى فريشتگان را بر گماشت تا آن گاوان تابوت را مىآوردند تا به ميان بنى اسرائيل و بنهادند و آن گاوان به طلب گوساله بازگشتند و هم اندر شب به جاى خويش باز آمدند . پس چون بنى اسرائيل تابوت را باز يافتند طالوت را به پادشاهى بپذيرفتند و همه مر او را فرمان بردار گشتند . فب : قصّهء طالوت الملك . ص 396 عنوان : ص و صب : قصّه طالوت با جالوت . فا : قصّه طالوت و فكر به لا تصل لداود . پس چون ساليان بدين كار برآمد و كار بر داود راست شد طالوت را خوار گرفتند و كس از وى نينديشيد . طالوت از داود حسد كرد و لكن بر اسمويل پيدا نيارست كردن . چون بنى اسرائيل بر داود راست شد اشمويل بمرد و طالوت آهنگ كشتن داود كرد و بسگاليد كه نيم شب برود و داود را بكشد و به دو نيم بزند . و دختر طالوت زن داود بود نخواست كه داود بر دست پدرش كشته شود زود بيامد و داود را آگاه كرد . پس داود بيامد و خيكى پر از مىكرد و به بستر خويش بنهاد و جامه بر آن پوشيدند و داود از آنجا برفت و طالوت نيم شب بيامد با شمشير به زهر آبداده و پنداشت كه آن داود است كه خفته است . شمشير را برآورد و يك ضربت بزد به حميّت و آن خيك را به دو نيم كرد . چون مىبريخت ، طالوت گفت دوش مىبسيار خورده است . پس چون طالوت نگاه كرد دانست كه آن حيلت