محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
866
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
زنده گرداند تا به صور اندر دمد و همه جهانيان باز زنده شوند و به جايگاه شمار گرد آيند ، و خداى عزّ و جلّ بفرمايد تا آفتاب و ماه را بيارند سپيد از بيم خداى عزّ و جلّ وز هول قيامت چون برابر عرش برسند خداى را جلّ و جلاله سجده كنند و گويند : يا رب ! تو دانى فرمانبردارى ما و رفتن ما به روزگارهاى اين جهان ما را باذافراه مكن به گناه پرستش مشركان . . . ص 38 عنوان : ص : ذكر نخستين خلقى كه بر روى زمين برنشاند . صب : ذكر نخستين خلق كه ايزد تعالى بر روى زمين برنشاند . فا و فب : موضوعات ديگرگون است و غير قابل سنجش . س 1 : ص و صب : عبارت و مضمون چندان متغاير است كه ناگزير مىآورم مندرجات اين دو نسخه را كه مكمّل متن است : « پس چون خداى تبارك و تعالى آفرينش آسمانها و زمينها تمام كرد و ماه و آفتاب و ستارگان بيافريد و به هر آسمانى فريشتگان بيافريد همه از نور و روشنايى ، و يك گروه فريشته بيافريد از آتش و ايشان را جان خواند چنان كه به نبى اندر ياد كرد و گفت : * ( خَلَقَ الْجَانَّ من مارِجٍ من نارٍ 55 : 15 ) * ، و مارج زبانهء آتش بود ، و ابليس را مهتر اين گروه كرد ، و نام او به سريانى و عبرانى عزرياپيل بود و به تازى الحرث ، و خداى عزّ و جلّ اين گروهى فريشتگان كه آفتاب را جان خوانند بر زمين بنشاند تا او را بپرستند بر زمين ، و خلقها بيافريد از چهارپايان و مرغان و سباع بيابان و مرغ اندر هوا و اين جان اندرين جهان خداى را همى پرستيدند ، و ابليس را مهتر كرد برايشان ، و جاى او به آسمان نخستين كرد با آن فريشتگان كه از نور آفريده بود عبادت همى كرد و او را ، دربان و خازن بهشت كرد ، و سيصد سال همچنين بود . اين گروهى ( كذا ) جان در خداى عاصى شدند و فساد كردند و خون ريختند ، و خداى و فريشتگان آسمان نخستين را بر مىآورد و ابليس را بر ايشان مهتر كرد تا آن جان را بهرى بكشتند و بهرى را از آبادانيها بيرون كردند و به درياها و جزيره ها و بيابانها بردند و آن فريشتگان را بفرمود تا بر زمين بنشينند و خداى را پرستند و فرمان بردار او كردشان ، و ملك زمين يكسر او را داد ، و نخستين پادشاهى كه بر روى [ زمين ] بود ابليس بود ، و به ميان آن فريشتگان حكم همى كردى و خداى را همى پرستيدى ، گاهى بر آسمان و گاهى بر زمين تا هزار سال همچنين ببود . پس كبر به دل ابليس اندر آمد و چنين انديشيد با خويشتن و با خويشتن گفت چون من كيست كه بر چندين هزار فريشته مهترم و بر همه زمين بر ملكم ، و اين كه من كردم كه تواند كردن كه آن چندان هزار جان را از روى زمين برمانيدم و زمين از ايشان بستدم ، و خداى عزّ و جلّ از دل وى همى دانست ، و خلق ندانست . پس خواست كه خلق را آگاه كند تا بدانند كه به عبادت بسيار فريفته نبايد شدن ، و ابليس خداى را تعالى بر روى زمين و آسمان چندان عبادت كردى كه همه فريشتگان زمين و آسمان را از آن عجب آمدى ، و خداى تعالى خواست كه آن راز [ ص : را از ] ابليس بر فريشتگان ظاهر كند تا فريشتگان بر عبادت بسيار عجب نيارند . پس وحى فرستاد به زمين نزد ابليس و آن فريشتگان كه زيردست او بودند كه من خلق خواهم