محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

867

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

آفريدن جز از شما و او را بر شما [ مهتر ] خواهم كردن و خليفت خويش خواهم كردن بر زمين و اين زمين از شما بستانم و او را ميراث دهم و فرزندان او را ، چنان كه به نبى اندر ياد كرد و گفت : * ( وَإِذْ قال رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ في الأَرْضِ خَلِيفَةً 2 : 30 ) * . چون فريشتگان اين بشنيدند كه ملك زمين از ايشان بشود گفتند . * ( أَ تَجْعَلُ فِيها من يُفْسِدُ فِيها وَيَسْفِكُ الدِّماءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ 2 : 30 ) * . گفت : يا رب بر زمين كسى را نشانى كه فساد كند و خونها ريزند چنان كه از پيش ما كردند ، و ما ترا تسبيح همى كنيم و طاعت همى داريم . خداى گفت : * ( إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ 2 : 30 ) * . گفتا من آن دانم كه شما ندانيد . من دانم كه فرزندان آدم فساد كنند و خون ريزند ، و لكن مرا اندر ميان ايشان انبياآن و اولياآن و صالحان باشد و علما و حكما و زهاد و عباد و پرهيزگاران باشد و من دانم كه از بهر وى ابليس كافر شود . ابليس چون بدانست كه خداى تعالى هر آينه خلقى بخواهد آفريدن كه اين زمين به ملك او را دهد پنداشت كه آن خلقى باشد از فريشتگان نورانى و از سپاه او باشد ، و با او لشكر بسيار باشد . به دل اندر چنان انديشيد كه اگر خداى اين خلق را بيافريند و اين زمين او را دهد ، من اين زمين از وى بستانم و با او حرب كنم ، تا او را از روى زمين برمانم همچنانكه جان را برمانيدم ، و خداى عزّ و جلّ از دل وى اين همه دانست . خواست كه بر خلق نيز ظاهر كند ، و ديگر بار وحى فرستاد و گفت : * ( إِنِّي خالِقٌ بَشَراً من طِينٍ 38 : 71 ) * . من يك خلق خواهم آفريدن از گل كه اين زمين او را دهم . ابليس با خويشتن گفت آن خلق كه از گل آفريند زمين را از من نتواند ستدن كه من از آتشم و او از گل ، كه جاى آتش زير همه فلكها است و جاى گل فرود باشد بر زمين . پس آنكه برين باشد بزرگوارتر بود از آنكه فروردين ، و اين خود را فضل نهاد بر آدم . ابتداء آفرينش آدم عليه السّلام » ص 39 س 1 تا پايان : ص و صب : مضمون و محتوا يكسان است و عبارتها تا حدودى متغاير ، فا و فب : به گونه‌اى ديگر ناهمانندى دارد با اساس . س 15 : ص و صب : و اين صورت هرگز كس ديده نبود نه فريشته و نه جنى و نه دد نه دام و نه وحوش و هيچ . س 20 : ص و صب : پس ابليس به ديدن وى آمد و پاى بر وى برزد . س 24 : ص و صب : ملك ايشان بود آنجا بودند . ابليس چون از ميان آدم بيرون آمد از كفر و نفاق كه اندر دل داشت بر ايشان ظاهر كرد و گفت اين خلق اصلى ندارد . فا و فب : غير قابل سنجش است و شايد هم افتادگى دارد . ص 40 س 1 : ص و صب : و نيرو ندارد از بهر آنكه ميانه تهى است و هر خلقى كه ميانش تهى باشد او ضعيف و بىنيرو باشد . س 11 : ص و صب : پس خداى عزّ و جلّ خواست كه اين همه انديشه هاى وى ظاهر گرداند . جان را