محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
841
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پس ديگر روز شيروى بر تخت نشست و تاج بر سر نهاد و همه بزرگان سپاه را بار داد ، و آن كسها كه پدرش نام ايشان از ديوان افگنده بود همه را نام بنوشت و خواسته داد . و آن زندانيان را همه دست بازداشت و برمك بن فيروز جدّ برامكه وزير كرد و خراج آن سال از رعيّت برداشت و نستد و عدل و داد كرد . و گفتند كه او را شانزده برادر بود همه پسران پرويز ، و اين شيروى هفدهم بود ، همه را بكشت به سبب آنكه تا ملك بر او بماند . و او هفت ماه بزيست و اندر ماه هشتم بمرد . و پرويز به آخر عمرش پيش از آنكه وى را بكشند به يك سال ، رسول فرستاده بود به پيغامبر ما محمّد مصطفى صلوات الله عليه ، آنگه كه نامهء پيغامبر سوى او آمده بود و گفته بود : كيست اين رهى كه سوى من نامه فرستاده است و نام خويش پيشتر از نام من نوشته است . و اين قصّه گفته شد . و نامه به ملك يمن نوشته بود تا پيغامبر را عليه السّلام ببندد و بفرستد ، و رسول خويش را گفته بود : نخست پيش محمّد رو ، اگر بيايد و اگر نه به يمن شو پيش باذان ملك يمن تا او را ببندد و بفرستد . و پرويز رسول را بفرستاد و او بيامد و آن نامه را بر پيغامبر عليه السّلام عرضه كرد و پيغام پرويز بداد . پس مصطفى عليه السّلام اين رسولان پرويز را گفت فرود آى تا بنگرم و تدبير كنم . پس به نرمى و سخن خوش و لطافت شش ماه ايشان را آنجا بازداشت ، و پنج سال بود كه پيغامبر عليه السّلام هجرت كرده بود از مكّه به مدينه كه ايشان آمدند . و اين رسول پرويز مردى بخرد بود و صبر همى كرد . پس چون شش ماه برآمد ، دلتنگ شد و مصطفى را گفت : اگر خواهى آمدن و اگر نه من پيش باذان بروم . مصطفى صلوات الله عليه گفت : فردا اين جواب باز دهم . و به شب اندر جبريل بيامد [ a 153 ] و او را خبر داد كه شيروى پدر را بكشت ، روز ديگر رسول پرويز بيامد و گفت : من چندينى با تو صبر كردم ، و خدايگان من از من نپسندد . پيغامبر عليه السّلام گفت : انّ ربّى قد قتل ربّكما امس . خداى من خداوند شما را ديگ كشت . گفت : چگونه ؟ مصطفى عليه السّلام گفت : سلطه الله ابنه شيرويه حتّى قتله . خداى عزّ و جلّ پسر او را شيرويه بر وى مسلَّط كرد تا او را بكشت . رسول پرويز چون اين بشنيد متحيّر شد و گفت : يا محمّد ! بنگر كه چه مىگويى كه اگر راست نگويى هلاك