محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

842

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

شوى ! گفت : اين سخن راست است . پس ايشان آن روز بنشستند و ديگر روز سوى باذان شدند و نامهء پرويز بدادند و باذان را بگفتند كه محمّد چه گفت از حال پرويز . باذان گفت : شايد بودن كه اين خبر راست باشد كه مردمان مىگويند كه اين محمّد راستگوى است ، شما ايدر بباشيد تا چه پديدار آيد كه هيچ خلاف نيست كه چون شيروى به ملك بنشيند ، بدين سبب به من نامه كند و به همه پادشاهى خويش ، و اگر اين سخن راست بود و دروغ نبود مرا و شما را همه به وى ببايد گرويدن . پس رسولان آنجا بماندند . و شيروى كار ملك راست كرد به حضرت خويش . پس به هر شهرى نامه كرد و گفت كه بيعت من از سپاه بستانيد و خويشتن نيز بيعت كنيد كه پرويز را خداى عزّ و جلّ به فلان وقت هلاك كرد . و در نامهء باذان ياد كرده بود كه آن مرد كه به زمين يثرب بيرون آمده است و كسرى او را خوانده بود و در حقّ وى ترا نامه نوشته ، البتّه او را مجنبان تا آنگه كه من ترا بگويم . پس باذان به سخن پيغامبر اندر عجب بماند ، و آن رسولان پرويز را بخواند و آن نامهء شيروى بر ايشان عرض كرد و تاريخ بديد ، و در همان وقت كه پيغامبر عليه السّلام گفته بود و ايشان نوشته بودند راست آمد . باذان گفت : واجب است كه بدين مرد بگرويم . پس باذان به پيغامبر ما عليه السّلام بگرويد و كس فرستاد و پيغامبر را از اسلام خويش اعلام كرد ، و همه اهل يمن را مسلمان كرد . پيغامبر عليه السّلام شاد شد و بر وى دعا كرد . چون باذان بمرد ، پيغامبر عليه السّلام معاذ بن جبل را بفرستاد به يمن تا مردم را اسلام و قرآن و شريعت در آموزاند و صدقات از ايشان بستاند . و چون شيروى برادران بكشت ، هيچ فرزندى از پرويز نمانده بود مگر دو دختر : يكى نام بوران دخت و يكى را نام آزرمى دخت . و هر دو دختر پرويز بودند ، و بوران دختر مهتر بود و آزرمى آن بود كه پدر رستم را بكشت ، و رستم آن بود كه يزدجرد شهريار را او به ملك بنشاند . و اين يزدجرد بن شهريار بن پرويز به روزگار عمر بن الخطَّاب رضى الله عنه بود ، و اين قصّه را به جايگاه خويش ياد كنيم . پس اين هر دو خواهر پيش شيروى آمدند و او را ملامت كردند بسيار و گفتند : حرص تو به ملك اندر بدان جاى رسيد كه پدر را بكشتى و همه برادران را بكشتى و