محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

837

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بود ، جريده ها بخواه و قصّهء گناه ايشان بخوان تا بدانى كه ايشان اهل كشتناند يا نه . و هر روزى كه من در كشتن ايشان تقصير كرده‌ام ، آن فضلى بوده است [ a 152 ] كه من به جاى ايشان كرده‌ام . و آنچه گفته بودى كه خواسته گرد كردى چندانكه هيچ ملك [ را ] نبود ، بدان و آگاه باش كه ملك بى سپاه نتوان داشت ، و سپاه بىخواسته نتوان داشتن ، و توانگرى سپاه عزّ ملك بود ، و توانگرى ملك تقويت دل سپاه بود و قوّت ملك ، و سپاه بر ملك آنگهى دل بنهند و او را دوست دارند و به دو اميد دارند و ملكان ديگر از وى بترسند و به پادشاهى او اندر نيارند آمدن كه هر گاه كه كارى افتد دست بدان خواسته كند ، و ملك درويش را هيچ مقدارى نبود به ميان سپاه و رعيّت ، و هيبت نبود اندر دل دشمن ، و تو جهد كن تا آن خواسته نگاه دارى و ديگر فراز آورى ، و نگر تا آن را تلف نكنى به ميان غوغا كه ترا به ملك بنشانند ، و نگر تا به سخن ايشان فريفته نشوى و تهيدست و درويش نمانى كه آن خواسته به روزگار و قصّه هاى عجب گرد آمده است ، و تو آن چنان نتوانى كردن كه ترا چندان قوّت و نه چندان روزگار بود . امّا آنچه از بهر زنان گفتى كه بسيار اندر سراى گرد كردم و به همه نرسيدم و لذّت مردان از ايشان باز داشتم . بدان كه من ايشان را بداشتم به نعمت و كامروايى و به خواسته هاى بسيار كه ايشان هيچ مرد بر من نگزيدند ، و نيز هر سالى شيرين را بفرمودمى تا همه را گرد كردى و هر كه از ايشان شوى خواستى و رغبت كردى كه از سراى من بيرون رود او را جهاز كردمى و به شوهر دادمى ، و خود نخواست كه از سراى من بيرون شود از بسيارى نعمت من بر ايشان ، و امروز كه هلاك شوم و ايشان شوهران كنند ، هم بدان حال كه با من بوده‌اند دوستر دارند . و آنچه گفتى مردى بر بقاياى خراج گماشتى و بيست ساله و سى ساله خراج بستدى ، اين خراج چيزى واجب است . ملك به خراج درست شود ، و اين واجب است بر رعيّت مر بيت المال را ، نه من اين بدعت آورده‌ام ، و اين خراج انوشروان نهاد كه ملوك را از خواسته چاره نيست ، و همه رعيّت را گرد كرد و زمينها را همه