محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

838

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

مساحت كرد و به همداستانى رعيّت نهاد كه هر سال به سه بار يا به چهار بار بدهند هر سه ماه ثلثى ، و از بهر آن بود كه آن مال را خراج همداستانى نام كردند ، يعنى مال الرّضا . و اين نام انوشروان نهاد و اين مهر درم او بود : شاهنشاه ملك دادگر انوشروان ، و آن سراى كه خراج اندر او ستانند ، آن را سراى شمرده نام كردند ، و آن كس كه خراج نداد و بر خويشتن جمع كرد حقّ است بر ملك كه آن را از وى بستاند و نيز او را عقوبت كند كه او ويرانى بيت المال و خواستهء ملك بود ، و من حقّ از ايشان بستدم و كس را عقوبت نكردم . اگر كارداران بر ايشان ستم كردند و چيزى ستدند كه ايشان را نادانى بود ، بر من بيش از آن نبود كه بر درگاه خويش دو دكّان كردم بدان بزرگى كه همه خلق همى بينند ، و آن را دكّان داد نام كردم ، و هر ماهى يك روز تا نيمروز آنجا بنشستمى و در قضاى حاجتهاى خلق نگريستم و نگه كردم و با هر داد خواهى بى حاجب و دربان همى گفتم و مىشنيدم ، و هر كه داد نخواست او بر خويشتن ستم كرد نه من ، و آنچه گفتى من حقّ ملك الروم نشناختم ، اگر مرا سپاه داد و پسر را با من بفرستاد و دخترش را ، مريم ، به من داد ، من چون بهرام چوبين را به هزيمت كردم ، چندان مال و نعمت به وى فرستادم كه هرگز چشم او نديده بود و نه به دل انديشيده ، و پسرش را چندان خواسته دادم كه متحيّر بماند ، و هر كسى را از سپاه او همچنين ، و چون چليپا به دست من اوفتاد ، مرا به ايشان چيرگى افتاد ، از بهر آن بديشان باز ندادم كه تا آن چوب به دست ما بود ما را بر ايشان دست بود و ايشان ذليل و مقهور بوند ، و چون آن چوب به دست ايشان بود ، ايشان بر ما غالب بودند ، و نگر تا آن چوب بديشان باز ندهى كه تو ايشان را بر مملكت خويش چيره كنى . و آنچه گفتى كه من يزدجرد شهريار را بخواستم كشتن و برگرفتم كه بر زمين زنم و بكشم بدان سبب بود كه منجّمان مرا گفته بودند كه از فرزندان تو فرزندى آيد كه اين ملك عجم بر دست وى بشود و به عرب افتد ، و علامتى كه گفته بودند بدان يزدجرد پيدا بود . چون من او را بديدم يقينم شد كه اين آن است ، و واجب بود مرا كه او را بكشتمى كه بر روى زمين فرزندى نيامد از مادر شومتر از آن فرزند كه ملكى