محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

834

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

هزيمت كردى ، و دختر خويش را به زنى به تو داد ، و چون ترا دست افتاد و بر روم غلبه كردى و آن چوب چليپا به دست تو افتاد ، از تو بازخواست و نفرستادى و حق نعمت وى نشناختى ، و تو مر پسر [ پسر ] خويش شهريار را بخواستى كشتن ، يزدجرد كه از شهريار بود ، تا شيرين نگذاشت و از دست تو بستد و پنهان كرد ، و هم نعمان بن منذر را بياوردى و بىگناه بكشتى از بهر زنى ، و منذر بن امرؤ القيس الكندى بود كه بهرام گور را پرورده بود و پادشاهى به بهرام گور وى داده بود . و جدّان و پدران ما نعمان را حقّ مىشناختند ، و تو حقّ او نشناختى و او را به دروغ دبيرى بكشتى از بهر آنكه دختر را به تو نداد . و خداى عزّ و جلّ ترا بدين گناهان بگرفت و ملك از تو بستد و خلق را برگماشت ، تا امروز همى گويند اگر تو او را نكشى نخست ترا كشيم پس او را . اگر تو حجّتى دارى مرا بگوى تا من ايشان را بگويم تا مگر از كشتن برهى و مرا با ايشان حجّتى و جوابى باشد . دبير برفت و اين همه پيغامها بگزارد . چون به زندان پرويز رسيد ، آن موكّلان پرويز چون او را ديدند بر پاى خاستند . رسول بنشست و آن سرهنگ كه مهتر بود او را گفت : خويشتن را بدين سلاح گران چه رنجانى كه كس با تو حرب نخواهد كردن و ملك بر شيروى راست بايستاد و همه خلق او را مطيع شدند . آن موكّل گفت : راست گفتى و ليكن اين مجلس كه من نشسته‌ام مجلس سلاح است ، ايدون بايد كه ادب هر مجلسى نگاه داشته آيد ، و سلاح هر مجلسى بايد كه با خويشتن دارند ، و مردم چون به مجلس شراب بنشينند توانند كه بى نقل و آلت شراب خورند ، و ليكن نقل و سپرغم و ميوه ها بنهند و مغنّيان بنشانند تا جمال و نيكويى آن مجلس گزارده باشند ، مجلس سلاح نيز همچنين است . پس چون رسول بنشست ، موكّل را گفت : از ملك شيروى سوى پرويز [ b 151 ] پيغام دارم ، اندر شو و دستورى خواه . موكّل در شد و دستورى خواست . پرويز گفت : اگر ملك شيرو است مرا حاجب نبايد و اگر حاجب بايد پس ملك منم نه شيروى . پس رسول را بار داد . رسول اندر رفت و سجده كرد . پرويز او را گفت : سر برگير . رسول سر برگرفت . پرويز آبى اى اندر دست داشت و آن را بر بالش