محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
835
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
نهاد و خود راست بنشست . از آن تكيه كه كرده بود ، آن آبى از بالش فرو گشت و از مصلَّى درگذشت و بر بساط بگشت و به خاك افتاد . پرويز آن را به فال بد داشت و غم آمدش . پس رسول آن آبى برگرفت و از خاك پاك كرد و پيش پرويز بنهاد . پرويز گفت : اين را از نزد من دور بر ، و رسول را گفت : بنشين . رسول بنشست . پرويز سر فرود افگند . ديرى سر بر نكرد ، پس سر بر كرد و گفت : هر كارى كه باز گردد آن را حيلت سود ندارد ، و اين به فال مرا چنان نمود كه اين ملك از من بشود ، و بدان كس كه از من به دو شود نماند ، و به ديگر كس و سديگر كس هم نماند و از فرزندان من بيرون شود ، و به كسهايى شود كه ايشان نه اهل مملكت باشند . پس رسول را گفت : چه گفتند بگوى . رسول آن پيغامها بداد . پرويز گفت : شيروى را بگوى يا مسكين كوته زندگانى ! مرا بر اين كارها كه كردم حجّت هست ، اگر حجّت نبودى ترا نبايستى كه آن را بر من شمردى كه هيچكس را نرسد كه گناه ديگرى بر شمارد الَّا كسى كه او معصوم بود ، و كس معصوم نيست . امّا آنكه گفتى از كار پدرم هرمز ، نه چنان است كه تو گفتى ، و تو هنوز اندر جهان نيامده بودى كه ميان من و آن پدرم جدايى افتاد ، و من هنوز به روم نرفته بودم و مادر ترا به زنى نكرده كه بهرام چوبين حيلت كرد بر من و به نام و نقش من درم زد . پدرم مرا به دو تهمت كرد و من از پدر بگريختم و به آذربايگان شدم ، و آنجا اندر آتشخانه بنشستم و به عبادت خداى مشغول شدم ، و همه مردمان دانستند كه آن محنت كه بر پدرم افتاد نه به تدبير من بود و نه به رضا و هواى من كه خود غايب بودم ، و چون باز آمدم پدرم را بر حالى ديدم كه شايستهء ملك نبود ، چشم شده و تن تباهى يافته ، و اگر تن او درست بودى من هرگز اندر ملك ننشستمى . چون از پيش بهرام چوبين برفتم و به روم شدم ، چون خال من بندوى از راه بازگشت ، من ندانستم و نفرمودم و نپسنديدم كه او پدر مرا كشت ، و چون ملك به من باز آمد و كار بر من راست شد ، من خال خويش ، بندوى ، را بكشتم و اهل بيت ايشان را ناچيز كردم و از مملكت خويش بيرون كردم ، و مردمان آن حال همى دانند ، و امّا آنكه از بهر خويش و برادران خويش گفتى كه شما را اندر خانه باز داشتم ، بدان