محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

833

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و سرهنگى بر وى موكّل كرد نام وى جالينوس ، مردى مردانه و بزرگ و با قدر ، و او را بفرمود تا بر در مار اسفند بنشيند با پانصد مرد با سليح . چون ميعاد كرده بودند برسيد . مردمان شيرويه را گفتند : اگر تو ملكى پرويز را بفرماى تا بكشند ، و اگر نه دستورى ده تا ما برويم و او را بكشيم . شيروى گفت : يك امروز ديگر زمان دهيد تا من نزد او پيغام فرستم و سرزنش كنم بدان گناهها كه كرده است تا چه حجّت آرد و چه جواب دهد . شيروى مردى را بخواند ، نام وى اسفادجشنس ، مهتر دبيران بود با علم و حكمت بسيار ، و او را گفت : كسرى را از من پيغام ده و بگوى كه اين بلا كه به تو رسيد از تو بود نه از من و نه از كسى ديگر ، گناه تو كردى و خداى تعالى ترا بگرفت و ملك از تو بستد . و نخست گناه آن بود كه پدرت را بكشتى و او را كور كردى ، و ديگر آنكه فرزندان بزرگ را به خانه اندر كردى و نسل را زنان از ايشان باز داشتى ، و آنچه خداى تعالى و خلق مباح كرده است تو بر ما حرام كردى ، و سديگر هزار مرد را به زندان باز داشتى و بخواستى كشتن به بهانهء آنكه ايشان از در روم بازگشتند و به ذى قار هزيمت شدند ، و حرب گاه بر اين بود و گاه بر آن . و اگر خداى تعالى ترا نصرت نداد ايشان را چه گناه بود ؟ ! و اندر سياست ملك آن چنان واجب بودى كه ايشان را بنواختى و باز ايشان را خواسته و سلاح دادى تا ديگر برفتندى و حرب كردندى ، و چهارم هر كه در زندان تو كس بود همه را بخواستى كشتن ، و هر شبى پنجگان و ششگان همى كشتى ، و ايشان را خود آن ذلّ و سختى بس بود كه در زندان بودند كشتن نمىبايست كرد ، و [ پنجم ] هر چه اندر جهان خواسته بود همه اندر خزانهء خويش نهادى و كس را هيچ ندادى تا خزانه پر شد از زر و سيم و گوهر و از هر گونه خواسته چنان كه عدد آن كس ندانست ، و نه هيچ ملك را چندان گرد آمد كه ترا ، و ششم چندين هزار زن آزاد اندر كوشك خويش باز داشتى و تو به همه نرسيدى و ايشان را از مردمان بازداشتى و خويشتن را به كنيزكى مشغول كردى ، و هفتم مردى ظالم و ستمگار را بر گماشتى بر سر رعيّت تا خراج بيست ساله و سى ساله از مردم به زخم و شكنجه بستد ، و هشتم ملك روم با تو چندان نيكويى كرد و ترا سپاه داد و پسر را با تو بفرستاد تا تو بهرام را