محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
798
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
سخن دروغ است . پس بهرام فرود آمد از آنجا و برنشست به سپاه خويش باز شد . زمانى بود پرويز از كوه فرود آمد و بر اسب خويش باز شد . و به لشكرگاه خويش شد . پرويز لشكر عجم را و روم را هر دو يكى كرد و حرب كردند آن روز نيز تا شب و بسيار كس كشته شدند و هر دو بازگشتند . بندوى مر پرويز را گفت : يا ملك ! اين سپاه بهرام هم از سپاه تواند و آن هرمز بودند ، بهرام ايشان را بيگانه است و ايشان از بيم همى سوى تو نيايند و نيارند آمدن . ايشان را زنهار ده . بندوى به شب اندر بيامد و برابر لشكرگاه بهرام بيستاد تنها و آواز كرد يا مردمان عجم ! من بندوىام ، خال پرويز ، و كسرى شما را همه زينهار داد . هر كه امشب به زنهار آيد وى ايمن است از همه گذشته ها . بهرام آواز وى بشنيد بر اسب نشست و نيزه به دست گرفت و آهنگ بندوى كرد . بندوى چون بهرام را بديد بگريخت و به لشكرگاه پرويز باز آمد . و آن شب همه لشكر بهرام سوى پرويز آمدند . چون بامداد بود با بهرام از آن صد هزار مرد چهار هزار با بهرام بيش نمانده بود . بهرام مردانشاه را گفت : ببايد رفتن . بفرمود تا بار برنهادند و راه خراسان گرفت با آن چهار هزار مرد . و كسرى به مداين باز آمد و مردى از سرهنگان خويش با هشتصد مرد از پس بهرام بفرستاد . آن سرهنگ برفت و روز سديگر بهرام را اندر يافت . بهرام بيستاد و با وى حرب كرد و لشكرش را هزيمت كرد و او را اسير گرفت و خواست كه بكشد ، وى خواهش كرد و گفت : مرا مكش تا هر كجا تو خواهى بيايم . بهرام او را رها كرد و گفت : شو به خداوندت باز كه مرا به تو حاجت نيست . و بهرام برفت تا به حدود همدان رسيد . بدان روستاها به دهى اندر فرود آمد به خانهء زنى گنده پير [ a 145 ] با غلامان خاصهء خويش . و آن زن سخت درويش بود و شب تاريك بود . بهرام را صندوق خورش داشتند ، طعام بيرون كردند و لختى بخوردند و هر چه بيشى آمد مر آن گنده پير را دادند ، و شراب بود با ايشان لختى و قدحها به جاى ديگر اندر بود ، گفتند : نتوانيم بيرون كردن . بهرام آن گنده پير را گفت : چيزى دارى كه ما اندر او شراب خوريم ؟ آن زن يكى كدوى شكسته بياورد و گفت : من آب اندر اين خورم . بهرام از او بستد و مىبدان