محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

799

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

همى خورد . پس نقل خواست ، غلام نقل آورد و پيش وى بر زمين ريخت . گفتا : طبق ندارى ؟ گفت : به صندوق اندر است نتوانم بيرون كردن . بهرام آن گنده پير را گفت : طبقى دارى تا اين نقل آنجا بركنيم ؟ آن زن طبقى بياورد گلين با سرگين آميخته ، چنان كه زنان كنند ، و پيش بهرام بنهاد ، گفت : من نان بر اين خورم . بهرام نقل آنجا بركرد و همى خورد ، و بوى سرگين از آن همى آمد . پس شراب اندر بهرام كار كرد و آن گنده پير پيش وى نشسته بود ، و از آن كدو بوى ناخوش همى آمد و بهرام صبر كرد . آن زن را گفت : چه خبر دارى از خبرهاى اين جهان ؟ گفت : خبر ايدون شنيدم كه پرويز از روم سپاه آورده است و با بهرام حرب كرد و بهرام را هزيمت كرد . بهرام گفت : مردمان همى گويند كه اين بهرام اين صواب كرد يا خطا ؟ زن گفت : همى گويند خطا كرد و بهرام را به ملك چه كار است ! او نه از اهل بيت ملك بود ، بهرام را همان چاكرى همى بايست كردن تا خوش همى زيستى . بهرام گفت : يا زن ! از آن است كه از نبيد بهرام همى بود كدو آيد و از نقلش بوى سرگين . پس ديگر روز سپاه برگرفت و به رى شد و از آنجا به خراسان شد . چون به قومش رسيد به حدود دامغان كوهها است ميان قومش و جرجان ، و به دو اندر دههاى بسيار است ، و آنجا مردمانى كوهيار باشند . و ايشان را ملكى بود نام او قارن ، و از ملكزادگان بود و نوشروان مملكت به دو داده بود از بزرگوارى كه بود به نسب و به مال ، و نوشروان او را دستورى داده بود كه بر تخت زرّين نشيند ، و چون به هرمز رسيد او را همچنان دستورى داده بود ، و پير شده بود ، و آن كوهها را همه به دو بازخواندندى ، و تا امروز هم به فرزندان وى باز خوانند . قارن با سپاه پيش بهرام آمد و راه بهرام بگرفت و پسر را با دوازده هزار مرد پيش بهرام فرستاد . بهرام سوى وى كس فرستاد كه مرا راه ده تا بروم و ترا نيازارم ، و پاداشن من از تو نه اين است كه من با سپاه بگذشتم و ترا نيازردم . قارن گفت : راه ندهم كه تو بر خداوند خويش عاصى شده‌اى و همه جهان پر آشوب كردى . من ترا باز پرويز فرستم تا به نيكويى به طاعت آيى يا نه با تو حرب كنم و اسير كنمت و بفرستمت . چون قارن فرمان بهرام نكرد ، بهرام حرب را بياراست با چهار هزار مرد ، و