محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

796

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بار از خر بيفتد ، خداوند را بر بايد نهادن آن بار . پرويز بيرون آمد ، يك ترك پيش وى آمد . پرويز با وى بگشت و او را نيزه‌اى از پشت اسب بزد و از زين برگرفت و بيفگند ، و شمشير بزد و بكشتش . ديگر ترك بيامد . پرويز او را يكى شمشير بزد بر سر و به دو نيمه كرد سرش با خود . و ديگر ترك پشت بگردانيد ، پرويز اسب بر كرد و از پس وى اندر شد و يك شمشير بر كتفش زد و يك نيمه از تن وى جدا كرد و باز به لشكر خويش باز آمد . مردمان عجم و روم ندانستند كه پرويز چنان مردى و قوّت دارد ، شاد شدند ، و ثياطوس از شادى از اسب اندر آمد و ركابش بوسه داد و همه لشكر زمين را بوسه دادند . و آن ده سوار هزار مردى يكى بيامد و پرويز را گفت : يا ملك ! ترا چندين مردى است چرا از سرهنگى از آن خويش بگريختى ؟ پرويز را اندوه آمد و خاموش بود . اين هزار مردى پرويز را گفت : آن سوار كدام است كه تو از وى به هزيمت به روم آمدى تا من تنها بروم و ترا از وى برهانم . پرويز گفت : آن است كه اسب ابلق دارد به ميان لشكر اندر . هزار مردى اسب بيرون افگند و پيش لشكر بهرام شد و او را به حرب خواند . بهرام بيرون آمد و با اين هزار مردى بگشت و زخمى زد اين هزار مردى را بر سر و تا زين كوهه . ببريد با زره و جوشن و خفتان تا به شكم اسب ، و هزار مردى نيمى از آن سوى افتاد و نيمى از اين سوى . و پرويز به قهقهه بخنديد . ثياطوس را و روميان را از خندهء پرويز اندوه آمد . ثياطوس گفت : چرا خنديدى كه جان [ b 144 ] مبارزى كشته شد ؟ گفت : زيرا كه مرا سرزنش كرد به بهرام تا خداى ضربت بهرام او را بنمود . پس پرويز بفرمود تا آن مرد را از خون برداشتند و صبر و زنگار و كافور براندودند تا خشك شد و بر جمّازگان به سوى قيصر بردند ، و نامه نبشت به ملك الروم كه اين نه از حرب گاه نوشتم ، مردمان تو مرا همى سرزنش كردند كه من از سرهنگى از آن خويش بگريختم ، و آن هزار مردى كه مرا بدان سرزنش كرد خويشتن حرب بهرام طلبيد . چون با وى به حرب ايستاد ، بهرام به يك ضربت او را چنين كرد ، و اين مرد را بسوى تو فرستادم تا بدانى كه اين مرد كه من از وى بگريختم ضربت وى چنين است . پس آن روز هر دو سپاه حرب كردند و بسيار كس كشته شد و خسته آمد .