محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
791
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
قصّهء پرويز با قيصر روم و بازگشتن با سپاه به مداين گفتا پرويز چون از آن صومعهء راهب بجست و جامهء بندوى را داد و برفت با آن ده تن و با بسطام خالش ، سه شبانروز همى تاختند تا مانده و گرسنه شدند . به يكى مرغزار برسيدند بر لب رود فرات . پرويز ياران را گفت : بدين مرغزار اندر بگرديد مگر صيدى يابيد كه سخت گرسنه شديم تا بخوريم . ياران بدان مرغزار اندر بپراگندند و كمانها به زه كردند . هر چند بگشتند هيچيز نيافتند . بيرون آمدند گرسنه و ضعيف شده . اعرابىاى را ديدند بر اشترى نشسته و به راه اندر همى رفت . پرويز او را بخواند . بيامد . گفت : از كجايى ؟ گفت : از بنى طى . و پرويز زبان تازى دانست و نسب عرب خوانده بود . گفت : از كدام قبيلهاى از طى ؟ گفت : از بنى حنظله . گفت : چه نامى ؟ گفت : اياس بن قبيصه . و مردى بزرگ بود از بزرگان طى . گفتا : من نام تو شنيدهام . پس وى پرويز را گفت : تو كيستى ؟ گفت : من پرويزم پسر هرمز . اياس فرود آمد و او را زمين ببوسيد و گفت : يا ملك ! ترا چه بوده است ؟ ! گفتا : سرهنگى از سرهنگان من بر من بيرون آمد و سپاه را بر من تباه كرد و من از وى بگريختم ، و من و اين ياران چنان گرسنهايم كه نتوان گفتن . امروز ما را به طعام مهمان دار . اياس گفت : نعم و كرامة . برويد با من لختى . گفت : حى تو كجا است ؟ گفت : نزديك است . وى برفت و پرويز با ياران از پس برفتند تا به حى طى . پس قبيلهاى ديدند بزرگ و مردمانى بزرگوار . ايشان را فرود آوردند و اسبها را