محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

785

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

نكند . بنگريست سينهء اسبش برهنه ديد و برگستوان نداشت . كمان بكشيد و تير بر سينهء اسبش زد و اسب را به كون باز نشاند . بهرام از اسب جدا شد و با وى جنيبت نبود . بيستاد تا اسب جنيبت فراز رسيد . پرويز از بهرام ميانه كرد و بهرام بانگ همى كرد يا حرام زاده بنمايم ترا . و پرويز به مداين اندر آمد و پدر را گفت : همه سپاه سوى بهرام شد و من تنها ماندم با ده تن ، چاره نيافتم از بازگشتن ، و نگفت كه بهرام ترا به مملكت بخواهد نشاندن . پس گفت : يا پدر ! من اكنون كجا شوم تا مرا نصرت كنند ، سوى نعمان شوم يا كجا شوم ؟ پدرش گفت : سپاه عرب درويشاند و نعمان را خواسته نيست كه ترا دهد و سپاه ترا ، و ايشان دزداناند و از ملك نينديشند . سوى قيصر شو ، ملك روم كه با وى هم سپاه است و هم خواسته و هم سلاح ، و او ترا يارى كند و ملك به تو باز دهد ، و مرا با وى دوستى است كه من ملك شام به وى باز دادم و با وى صلح كردم ، حقّ تو بشناسد . پرويز پدر را بدرود كرد و بيرون آمد و خالان را گفت : روى سوى قيصر نهيم كه پدرم چنين فرمود . و برفت و خالان را ببرد و آن ده تن با وى برفتند . چون لختى از مداين برفتند ، خالانش بيستادند و با خويشتن گفتند اين نه [ a 142 ] تدبير است كه ما كرديم . اكنون بهرام به مداين اندر آيد و هرمز را به پادشاهى بنشاند و خود كار بگيرد و از پس ما سپاه فرستد و ما را بگيرد ، و اگر نيابد هرمز به قيصر كس فرستد تا ما را بگيرد . صواب آن است كه ما هرمز را از روى زمين كم كنيم . ايشان پرويز را گفتند : تو برو كه ما به شهر باز خواهيم شدن تا كارى بسازيم و آنچه ببايد كردن بكنيم و عيالان را بدرود كنيم و از پس شما بياييم ، و نگفتند كه ما همى چه خواهيم كردن . پرويز پنداشت كه ايشان از وى همى باز ايستند و سوى بهرام خواهند شدن . اسب براند و برفت با آن ده تن و دلش از خالان آزرده بود . و ايشان هر دو بازگشتند و به شهر آمدند و به كوشك اندر شدند . زنان و كنيزكان بديدند مشغول شده به گريستن از بهر رفتن پرويز و هر كسى به شغلى ديگر . پس ايشان گفتند ما را با شاه حديثى است تنها و پيغام آورده‌ايم از پرويز . اندر شدند ، و كس به سراى اندر از زارى و مصيبت پرويز بديشان نپرداخت . و هرمز را دستها