محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

786

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ببستند و عمامه به گردنش افگندند و خبه كردندش ، و بيرون آمدند و برنشستند و از پس پرويز برفتند و او را اندر يافتند . پرويز شاد شد بديشان و ايشان او را گفتند ما از خانه نفقات برگرفتيم و عيالان را بدرود كرديم ، و نگفتند كه هرمز را كشتيم . و به شتاب برفتند و به تاختن . و پرويز برفت با ياران تا به سه روز از عراق بيرون شدند و روز و شب همى تاختند تا به حدّ شام برسيدند ، ايمن شدند ، و از دور صومعه‌اى ديدند ، راهبى آنجا ، بدان صومعه شدند و فرود آمدند . راهب لختى نان خشكار آورد و خود ايشان را نشناخت . پس آن نان به آب تر كردند و بخوردند . پرويز را خواب گرفت كه سه روز بود تا نخفته بود . سر بر كنار بندوى نهاد و بخفت ، و هر كسى همچنان بخفتند . و بهرام شوبين به مداين اندر آمد . چون بشنيد كه هرمز را كشتند ، تدبير وى تباه شد و بپرسيد كه پرويز از كدام سوى شد ؟ گفتند سوى شام ، و همى به روم شود نزديك قيصر . و ولايت بهرام شوبين به مداين اندر يك سال بود . پس بهرام شوبين بهرام سياوشان را بخواند و چهار هزار مرد به وى داد و گفت : از پس پرويز برو بر اين اسبان آسوده به تاختن ، و هر كجا او را بيابى با ياران بازگردان . و پرويز با ياران اندر صومعهء راهب خفته بود . آن راهب بانگ كرد كه چه خسبيد كه سپاه آمد . گفتند : كجا است ؟ گفت : بر دو فرسنگ همىبينم . ايشان هم برجاى بر دست و پاى بمردند و دانستند كه به طلب ايشان آمدند . دل به مرگ بنهادند . پرويز گفت : چه كنيم ؟ مشورتى كنيد كه خداوند عقل را چون متحيّر شود ، هر چند كارى بزرگ بر او آيد ، ناچار عقل با وى است . بندوى گفت : من يكى حيلت دانم كردن كه ترا برهانم و خود اندر مانم و كشته شوم . پرويز گفت : يا خال ! باشد كه نشوى كه جان به حكم خداى است ، و اگر تو كشته شوى و من برهم ، ترا خود اين فخر بس است تا جاودان ، و اگر تو برهى ترا اين عزّ بيش باشد . بندوى گفت : همه جامه هاى خويش بيرون كن و مرا ده و خود با ياران برنشين و برو و مرا با اين لشكر بگذار . پرويز جامه هاى شاهانه از تن بيرون كرد و بندوى را داد همه از سر تا پاى ، و خود با بسطام و ياران برفت . بندوى آن