محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

40

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

گفت : كه اين خلق چيز نيست و نيرو ندارد . اگر خداى تعالى اين زمين او را دهد ، ما به دو نسازيم و او را از اين زمين بيرون كنيم و برانيم چنان كه جان را برانديم . ايشان گفتند : ما آنكه با جان كرديم به فرمان خداى تعالى كرديم نه به فرمان تو . اين زمين خداى را است جلّ جلاله ، هر كه را خواهد دهد . اگر اين زمين او را دهد ، ما به دو بسازيم . چون از ايشان يارى نديد ، از آن كفر و از آن سخن بازگشت و طاعت آشكارا كرد و كفر پنهان كرد ، و ايشان را گفت : راست گوييد ، اين زمين خداى را است عزّ و جلّ ، آن را دهد كه خود خواهد ، و من نيز هم بر اينم ، و ليكن شما را همى آزمودم بدين سخن . و به دل اندر ايدون انديشيد كه اگر خداى عزّ و جلّ اين خلق را بر من فضل دهد و بر من مسلَّط كند ، من او را فرمان نكنم ، و اگر مرا بر وى مسلَّط كند هلاكش كنم . پس خداى تعالى خواست كه اين همه انديشه هاى وى آشكارا كند ، جان را بفرستاد تا به آدم اندر شد . به دهنش و به گلويش فرو شد و به شكمش رسيد و تا ناخن پاى بشد . و هر جاى كه جان آنجا رسيدى ، آن گل همه استخوان و پى گشتى و از بر او گوشت بر آمدى و از بر گوشت پوست بر رستى . و به حديثى اندر ايدون آمده است كه چون جان به سرش اندر بگشت و بر روى و دهن و بينى برسيد عطسه‌اى بداد . جبرئيل عليه السّلام بر سرش ايستاده بود ، گفت : يا آدم ! بگوى الْحَمْدُ لِلَّه . چون آدم بگفت ، خداى تعالى گفت : يَرْحَمُكَ رَبُّكَ يا آدَم ، [ خداى ] بخشاياد ترا . پس چشم باز كرد و بهشت بديد و درختان بديد با ميوه ها . چون جان به تنش فرو شد و به معده برسيد ، گرسنه گشت . چون جان به شكمش بگشت و به ناف رسيد ، چندان گرسنگى آمدش كه خواست كه برخيزد و از آن ميوهء بهشت بر كند . دست بر زمين نهاد و نيرو كرد كه برخيزد ، و نيمهء تن فرودترين ، هنوز گل بود ، نتوانست برخاستن . جبريل گفت : يا آدم ! شتاب مكن . و خداى عزّ و جلّ ايدون فرمود : * ( وَكانَ الإِنْسانُ عَجُولًا 17 : 11 ) * . و به جايى ديگر گفت : * ( خُلِقَ الإِنْسانُ من عَجَلٍ 21 : 37 ) * .