مؤلف مجهول
58
تاريخ سيستان
بشرق شد و يكى بغرب باز جمع شد و بجبين او اندر شد ، پدر را بگفت ، پدر گفت دير برنيايد تا فرزندى از تو بيايد كه جهان همه او را مسخّر گردد و هميشه احبار [ 1 ] شام قصد تباه كردن عبد الله داشتند تا هفتاد مرد از آنجا بيامدند نهان و بكمين اندر بنشستند تا عبد الله بصيد شد بر او برخاستند و گرد او اندر آمدند ، پس وهب عبد مناف از دور بديد - پدر آمنه كه جدّ مصطفى بود صلَّى الله عليه [ 2 ] خواست كه عبد الله را نصرت كند ، از آسمان سواران ديد كه آمدند و آن جهودان را اندر وقت همه بكشتند ، او را از آن عجب آمد ، اندر وقت به خانه آمد و به برّه كه مادر آمنه بود گفت جهد بايد كرد تا دختر خويش بعبد الله دهى پيش از آن كه از دست بشود ، برّه بنزديك عبد المطلب آمد كه دختر مرا آمنه بعبد الله ده ، عبد المطلب گفت هيچ كس نيست پسر مرا بهتر از آمنه ، پس او را پدر بعبد الله داد و دويست زن از قريش بيمار شدند و از غم آن بمردند ، و آمنه نيكوتر و پاكيزه تر زنان قريش بود ، پس [ بفرمان ] ايزد تعالى و تقدّس ، چون شب غرّه بود و شب آدينه اندر ماه جمادى الآخر آن نور از عبد الله بآمنه سپرده شد و درهاء بهشت گشاده شد و فريشتگان آسمانها و زمينها همه مژده بدادند كه محمّد ( ع ) اندرين شب موجود آمده ، اندرين شب همه بتان اندر جهان منكوس گشتند و تخت ابليس لعين منكوس گشت و او به دريا اندر اوفتاد ، و يكى ملك او را چهل روز باحتراق خرشيد به دريا همى فرو برد تا سر چهل روز يله كرد ، سوخته و گريخته بكوه بو قبيس بر آمد و ناله كرد تا همه شياطين برو جمع شدند ، گفتند يا مهتر چه بود ، گفت هلاك گشتم كه هرگز چنين روزگار نبود ما را ، گفتند حال گوى ، گفت محمّد بن عبد الله بن عبد المطلب با شمشير قاطع بيرون آمد كه ما را بعد ازين هيچ قوّت نيست ، دينها بگرداند و بتان بشكند و تباه كند و دين وحدانيّت ايزد تعالى بعالم آشكارا گردد و اين محمّدست و امت او كه مرا ايزد تعالى بسبب او لعين و رانده كرد و اكنونست كه حال بر من تنگ شد [ 3 ] ندانم كه چكنم و كجا شوم ،
--> [ 1 ] در اصل : اخبار . [ 2 ] جملهاى كه بين دو خط فاصل است نعت « وهب عبد مناف » است كه فعل « از دور بديد » بين آنها اضافه شده است ( رجوع شود بمقدمه ) [ 3 ] اين « شد » با اينكه صيغهء ماضى است در اينجا معنى حال ميدهد . زيرا مستند بجملهء حاليه است . و همين مورد است كه برخى آن را « شد » بفتح شين و مخفف شود خواندهاند - منجمله در شعر خواجه : « فكر بلبل همه آنست كه گل شد يارش » و شعر فردوسى : « مبادا كه رخشم شد از كار سير » ولى بعقيدهء حقير بايستى آن را بصيغهء ماضى خواند ولى يك نوع ماضى خاصى كه معنى مستقبل مؤكد يا معنى حال جازم از آن بوجود آيد - و اگر چه نظاير آن فراوان نيست معذلك خود يك ماضى جداگانه و مخصوصى است كه بايستى نام « ماضى اقرب يا ملصق » يا نظير اين بر آن نهاده شود .