مؤلف مجهول
259
تاريخ سيستان
تو باشى . و محمد جواب همى نبشت كه از خرد واجب نكند اندرين روزگار فترت كه ما يك جا جمع باشيم . صواب آنست كه من اينجا به بست همى باشم ، و تو بسيستان ، تا خود چه پيدا آيد ، كه اين دولت سر سوى نشيب نهاد . آخر احمد نگذاشت و طاهر را بر آن داشت تا نامها [ ى ] مؤكّد نبشت سوى محمد شهفور تا بيامد بسيستان مكره [ 1 ] ، و طاهر او را بنواخت و بسيار نيكوئى كرد و گفت ، و سپاه سالارى برو عرضه كرد و او قبول نكرد ، تا باز تدبير كردند كه سبكرى را برخد فرستند و از درگاه دور افكنند و عهد نبشتند او را برخد و كابل و زمين هندوستان ، و خلعت بدادند و او نرفت ، هر روز علَّتى همى آورد و احمد شهفور اندر حديث عرض كردن ، بر سپاه سختى همى كرد و اندر عطيّت ، و سبب هلاك او آن بود ، كه تا آخر سپاه تدبير كردند ، بازگفتند چون محمّد بن حمدان [ 2 ] [ بن ] عبد الله حاضر باشد ايشان را نتوان كشت ، باز زمين داور و بست محمد بن حمدان را داد [ ند ] و عهد نبشتند ، پس محمّد بن حمدان [ بن ] عبد الله سپاه خويش جمع كرد و بر نشست و بدرگاه آمد ، ايشان را طاهر خلعت داد و سوگند داد كه عذر نگويند ، ديگر روز طاهر بر بام كوشه [ 3 ] شد و سپاه در ميدان جمع شدند بدر كوشك يعقوبى ، بدرهاء درم بياوردند ، و از بام بر لشگر همى پراكندند و ايشان برچيدند ، و بدان معنى آن خواستند كه اگر چه نام شما از ديوان ، احمد شهفور بيفكند باك مداريد كه درم همى دهيم شما را . ايشان درم برگرفتند و باز گشتند ، ديگر روز محمّد بن حمدان برسم بار اندر شد و سلام كرد و بازگشت كه برود ، دكا [ ى ] خادم دست او گرفت و بحجرهء خويش برد كه پيغام امير بشنو پيش از رفتن تا بر آن كار نكنى [ 4 ] ، چون بحجره اندر شد مردان اندر شدند و او را بكشتند ، و احمد و محمود [ 5 ] [ د ] و پسر شهفور اندر پيش طاهر بودند . وزين خبر نداشتند ، چون سپاه بدانستند كه محمّد حمدان كشته شد بر انتظار ايشان بايستادند ، چون هر دو بيرون آمدند ، سپاه برخاستند ، [ و ] شمشيرها بركشيدند ، و انگشترى از دست
--> [ 1 ] كذا فى الاصل : بكره ( ؟ ) [ 2 ] اصل : محمد بن حمدان و عبد الله ( رجوع شود بصفحه 256 و سطور بعد ) . [ 3 ] ظ : بام كوشه - يعنى بام كوشك ( رك : تعليقات ) [ 4 ] ظاهرا « كار كنى » . [ 5 ] ظاهرا « احمد و محمد دو پسر » .