مؤلف مجهول
224
تاريخ سيستان
را بديشان سپرد و خود باز گشت كه نبايد كه ديلمان با حسن زيد يكى شوند و قصد من كنند ، و عزيز بن عبد الله را [ 1 ] از و بپذيرفت ، و عبد الله بن محمد بن صالح را بنزديك يعقوب آورد بند بر نهاده ، چون عبد الله را پيش وى كردند ، عبد الله بسيار سخنها كرده بود بغيبت يعقوب ، فرمان داد تا گردنش بزدند [ 2 ] و ز آنجا باز گشت و بنشابور آمد و آنجا بنشست . كشتن عبد الله و زنهار آمدن سالوكان خراسان چون بنشابور قرار گرفت سالوكان [ 3 ] خراسان جمع شدند و تدبير كردند ، كه اين مردى صاحب قران خواهد بود و دولتى بزرگ دارد ، و مردى مردست ، و كسى برو [ بر ] نيايد ما را صواب آن باشد كه بزينهار او رويم و بروزگار دولت او زندگانى همى
--> [ 1 ] ظ : لفظ « را » اينجا زايدست . [ 2 ] طبرى در سال 260 آورده كه عبد الله سگزى از طبرستان برى افتاد و از صلابى عامل آنجا پناه خواست و يعقوب بنواحى رى كشيد و بصلابى نوشت كه عبد الله را بفرست ور نه با تو جنگ خواهم كرد و عامل رى ويرا بنزديك يعقوب فرستاد ( ج 3 - 3 ص 1885 - 1886 ) گرديزى هم گويد : « و عبد الله و برادرانش سوى رى رفتند بنزديك ضلالى [ كذا ] و يعقوب بضلالى نامه نوشت تا ايشان را بفرستد و اگر نى با او همان معاملت كند كه با محمد و حسن كرد . و اهل رى از آن نامه بترسيدند و ضلالى هر دو برادر ( كذا ) بنزديك يعقوب فرستاد ، و يعقوب ايشان را به نيشابور آورد بشادياخ ايشان را اندر ديوار بدوخت بميخهاى آهنين ( زين الاخبار ص 13 ) . [ 3 ] برهان قاطع سالوك را دزد و خونى و راهزن مىداند و بعقيدهء حقير سالوك بايد فارسى صعلوك باشد كه درويشان و تهيدستان عرب را بدان نام خوانند . و گروهى از فقراى عرب بودند كه راهزنى كردندى و گفتندى كه ما حق خويش از قبل عطاياى مسلمين برگيريم و هر چه براهزنى ستدندى گفتندى سلطان را خبر كنيد كه فلان مبلغ مال را صعلوكان گرفتهاند . المنجد گويد : صعاليك العرب لصوصهم و فقرائهم . و از قضا سالوك نيز به همين معنى است و چنان كه صاحب برهان پنداشته دزد و خونى و راهزن نيست بلكه فقراى خراسان بودهاند كه گرد هم آمده و بنام اخذ حق خود از بيت المال احيانا براهزنى و طغيان مشغول ميشدند . ابن اسفنديار در تاريخ طبرستان مقارن ضعف دولت طاهريه مينويسد كه در خراسان طايفهء اوباش بطغيان برخاسته بودند . و سعدى هم سالوك را در بوستان بمعنى سالك و درويش آورده