مؤلف مجهول
223
تاريخ سيستان
گفتند مگر بجانهاء ما قصدى دارد . يعقوب گفت تيغ نه از بهر آن آوردم كه بجان كسى قصدى دارم ، اما شما شكايت كرديد كه يعقوب عهد امير المؤمنين ندارد خواستم كه بدانيد كه دارم ! مردمان باز جاى و خرد باز آمدند [ 1 ] باز گفت يعقوب : امير المؤمنين را ببغداد نه اين تيغ نشاندست ؟ گفتند : بلى . گفت مرا بدين جايگاه نيز هم اين تيغ نشاند ، عهد من و آن امير المؤمنين يكى است ! باز فرمان داد تا هر چه از آن مردمان از جملهء طاهريان بودند بند كردند و بكوه اسپهبد فرستاد ، ديگران را گفت من داد را بر خواستهام بر خلق خداى تبارك و تعالى ، و برگرفتن اهل فسق و فساد را ، و اگر نه چنين باشمى ايزد تعالى مرا تا اكنون چنين نصرتها ندادى ، شما را بر چنين كارها كار نيست ، بر طريق باز گرديد و يعقوب بنشابور ببود تا خبر عبد الله بن محمد بن صالح آمد كه او از دامغان بگرگان رفت و حسن بن زيد با او يكى شد و سپاه جمع ميكنند حرب ترا . يعقوب سپاه بر گرفت ، از نيشابور بگرگان شد . رفتن يعقوب بگرگان بحرب عبد الله بن محمد صالح و حسن زيد چون يعقوب بنزديك گرگان رسيد ايشان هر دو بطبرستان شدند ، يعقوب از پس ايشان بتاختن برفت و فوجى سپاه بر بنه بگذاشتند [ 2 ] كه شما خوش خوش از پس من همى آئيد ، [ و خود برفت و ] بسارى [ 3 ] بايشان اندر رسيد ، چون يعقوب را بديدند هزيمت كردند بىهيچ حرب ، حسن زيد بكوه ديلمان اندر شد ، و عبد الله بن محمد ابن صالح به دريا اندر شد ، مر زبان طبرستان عبد الله را بگرفت و بند كرد و بياورد كه پيش يعقوب آرد ، عزيز بن عبد الله [ 4 ] ، مرزبان را ديد با فوجى سپاه از ان يعقوب ، عبد الله
--> [ 1 ] ظ باز ثانى زايد باشد . و باز جاى و خرد آمدن ، نقيض از جاى شدن و از خرد بيرون شدن است ، يعنى بسر هوش و حواس اول آمدند . [ 2 ] كذا . . . [ 3 ] اصل ، بسارى . [ 4 ] ظ : مرزبان عزيز بن عبد الله را ديد .