مؤلف مجهول
113
تاريخ سيستان
تا عبد الرّحمن بسيستان آمد همام [ 1 ] بن عدى السّدوسى سالار بزرگ از خوارج [ 2 ] بسيستان آمده بود با سپاه بزرگ ، عبد الرحمن با او حرب كرد و از هر دو گروه بسيار كشته شد آخر همان [ 1 ] هزيمت كرد و عبد الرحمن سرهاء آن صناديد كه از آن گروه كشته شده بودند نزديك حجاج فرستاد و خود بقصبه اندر آمد و عبد الله بن عامر المجاشعى از بزرگان سيستان بود ، چون خبر آمدن عبد الرحمن شنيد برفت ، و بوبردعه بنزديك مهلَّب بن ابى صفره نامه كرد - و مهلَّب والى خراسان بود - كه مردى كارى فرست با سپاهى تا كار من اينجا سست نگردد كه خوارج اينجا بسيار گشت ، مهلب وكيع بن بكر بن وايل را بفرستاده بود و بوبردعه [ و ] وكيع ، بو عبد الله [ 3 ] بن عامر را كه پدر وى سالار سيستان بود صلح كونه همى داشتند ، و عبد الله مردمان را همى فرو داشت [ 4 ] ، پس چون عبد الرحمن فرا رسيد طلب عبد الله بن عامر كرد و او را باز خواند و بنواخت و به شهر اندر آورد ، هر چه كردى به راى و تدبير او كردى [ 5 ] ، و مردمان سيستان همه شيعت عبد الله بن عامر بودند و ز بزرگان سيستان بود ، باز [ 6 ] عبد الرحمن بحرب زنبيل رفت و سيستان به عبد الله ابن عامرا سپرد [ 7 ] ، به آخر سنهء اثنى و ثمانين به بست اندر شد و با زنبيل حربى صعب كرد
--> [ 1 ] در دو سطر ديگر اين شخص را ( همان ) نام برده و كامل التواريخ ويرا ( هميان ) نام ميبرد و ميگويد : حجاج هميان بن عدى السدوسى را در كرمان مجهز و مسلح بداشت تا اگر عامل سجستان و سند بمدد محتاج شود ويرا مدد كند ولى هميان بر حجاج عاصى شد و حجاج عبد الرحمن را بدفع او كسيل كرد و او را هزيمت داد ( ج 4 ص 176 ) . [ 2 ] از ظاهر روايات بر نمىآيد كه اين مرد از مردم خوارج باشد مگر به صرف لغت خروج قناعت نمائيم چون بطريقى كه ذكر شد هميان خود از مأمورين دولتى بود كه در كرمان عصيان نموده و عبد الرحمن ويرا هزيمت داد . [ 3 ] كذا . . و ظاهرا ( عبد الله ) . اين قسمتها قدرى پريشانست . [ 4 ] فرو داشتن ، باصطلاح امروز نگهداشتن و راه بردن است . [ 5 ] اخبار اين فصل تا اينجا در تواريخى كه در دسترس بود ديده نشد . [ 6 ] اين ( باز ) معنى تكرار جملهاى يا فعلى خاص را نميدهد و براى ابتداى جملات مستقل بجاى ( فاء ) در عربى به كار برده شده است . [ 7 ] همچنين با الف است و در اين كتاب اين املا تكرار شده و اسپرد اصل لغت قديمست و الف آن بعدها بنا بتخفيف لغات مصدّر بالف از قبيل اشكم و اشتر و ابا و ابى وا پرويز و غيره افتاده است .